- لا = لابلا ، مثال اول: نبینم بِری لا او بچه ها وا ،مثال دوم : نترس بِرِه لا گوسبندا
- لابار (لاباری) = لاوار ، مسیر سیل ، مسیر آب
- لابُد = به احتمال قوق ، مثال : لابُد تو هم باشون بودی = احتمالا تو هم با آنها بودی
- لابُد = ناچار ، ازرو لابُدی = ازروی ناچاری
- لابُر (لابُری )= مسیر را کوتاه کردن ، رفتن از غیر مسیر اصلی ( اختیاری مسیری پیداکردن) کوتاه ترین راه
- لابُر = بریدن یکی یا تعدادی از ریسه های چند رشته ای
- لاپُورت = راپرت گزارش
- لاپّوری = بزرگ ( بزرگ بنظر رسیدن )
- لاپوش / لاپوشونی = مخفی کردن
- لاپیرَنی = تک پیراهن پوشیدن ، تک پیراهن شدن
- لات (لات و پات ) = بی پول ( بی پول و بی چیز )
- لاجون = ضعیف ، لاغر ، کم توان
- لاخُلی = مخفیانه
- لاخُلی لاخُلی = مخفی کاری ها
- لاس = ماده ، سگ ماده
- لاعَقَل = لااَقل
- لاکِردار = بی انصاف
- لالِمونی = حرف نزدن ، سکوت کردن
- لالو(لالووا) = لابلا
- لام لیسی = چاپلوسی ، چاپلوسی کردن
- لَب برگردن = یقه ، لبه برگردانده لباس دور گردن
- لِپ = لَبِه ، لَبه اجسام نرم مثل دستمال ، سفره ، پارچه ، پتو، لحاف
- لِپْ لِپی = لَبه ها ، مشابه لبه (نگا : لِپْ)
- لَپَّر = سنگی پهن تقریباً اندازه کف یک دست که معمولاً دربازی لَپَّربازی استفاده می شود
- لَپَّر بازی = بازی محلی
- لَپَّرلَپَّر = لکه های روی پوست ، لکه هایی مثل تاول روی پوست
- لَپَک = تکان ، تکان خوردن مایعات در ظرف
- لَپَکِه کوری = مرضی که منجربه کوری مطلق شود ، درزبان و گویش بختیاری لِپکِه زنا من تیات( لِپکِه در چشمانت بزند) ، لِپکِه زِیدِن من تی غفلت کردن ( ندیدن. دچار مرض چشمی شدن )
- لَت و پار = ازبین بردن ، تکه پاره ، خردکردن
- لِتّه = قسمتی از زمین
- لُتّه = لکنت زبان
- لِجِن دَرِش خورد = در حال عصبانیت و تنفراز مکانی که حاضر نیست به آنجا برود ، مثال : می خوام لِجِن دَرِش خورد
- لِجِن مال = درحال بیزاری و تنفر از مکانی که دلخوشی نباشد گفته می شود ، یعنی به آن مکان لجن مالیده شود ،
- لِجِنِه = کبودی روی پوست براثر ضربه یا فشار
- لِجِنِه سیاه = کبودی روی پوست براثر ضربه یا فشار که مایل به سیاه باشد ( اِغراق ) در تلفظ کبودی
- لِجِنِه کَبود = کبودی روی پوست براثر ضربه یا فشار ، اینجا دو کلمه مترادف هستند ( اِغراق ) شده
- لِچْ (لِچ افتادن) = زخمی که عفونی است و آب چرک دارد
- لِچار = حرف مفت ، حرف ناپسند و نامربوط ، لِچاربارکردن ، لِچارگفتن
- لِچِک (لِچَک)= روسری
- لِچِکی = سه گوش ، در اصطلاح وردنجان به روسری لِچَک گفته میشه لذا به هر سطح سه گوش لچکی گفته می شد
- لَحْ = بی طاقت ،آرزوی شدید، لَک زدنِ دل
- لِح = لِه
- لِحُ لَوَردِه = خُرد کردن وکوبیدن
- لَحَب / لَحَف = لحاف
- لَحَب دوز = لَحاف دوز
- لَحَبْ کرسی / لَحَف کرسی = لحاف کرسی ، لحافی نسبتا بزرگ و بزرگ تر از لحاف های یک خانواده که زمستان روی کرسی پهن می کردند .
- لِحِه = گل نرم ته نشین شده که هنوز آغشته به آب باشد
- لَخش = لیز خوردن –سُرخوردن پا
- لَخْم = لَم ، لَمِه ، لَخْت
- لِر = تاب ، قرار ، مثال : میزنم لرِّدا درمیارم = میزنم بی قرارت می کنم ) مثال بعد : لِر آوردن بخاطر بیماری
- لِراُوُردَن = بیتابی کردن
- لِرُپیت ( لِر و پیت )= بی تابی هنگام درد یا عصبانیت ، نوعی تحرک
- لِرت زدن = بیکار گشتن ، پرسه زدن بدون نتیجه
- لُرچ = مثل آینه می درخشد ، براق نگا : بِرچ
- لِرِِّدا در می یارم = این اصطلاح موقعی شوخی کردن و کتک زدن همدیگر و قدرت نمایی بکار می رود . مثال : می زنم لِرِّدا در میارم یعنی می زنم لَت وپارِت می کنم ، معنی ظاهری اصطلاح این است می زنم تاب تو را در میارم .
- لِردادن = به هم زدن غذا در ظرف ( لِرِش بده = غذا را به هم بزن )
- لِردادن = تاب دادن ، حرکت قربال یا سایر وسایل بیختن
- لُری خوردن = وقتی غذا یا هرخوراکی روی لقمه نان بیشترازحدمعمول باشد
- لِغماسِکی = لاغرتر
- لِغمالی = خیلی لاغر ، نحیف و زار
- لُغُند (لُقُند)= آب گل آلود ، آب تیره رنگ و کدر
- لِفت = معطّل کردن ، طولانی کردن
- لُفتُ لیس = به مقدار کم و ناچیز از جایی بهره بردن ، و درمواردی زیادبوس کردن بچه ، گاوپس از زایمان کوساله خودرا لیس می زند تا پوستش تمیز و خشک شود
- لُق = تخم مرغ خراب و بو افتاده
- لُق = زمین شل و باتلاقی
- لَقِّه = لگد
- لَقِّه چِلون = فشار دادن علوفه در خورجین با توبره با پا برای استفاده ازحداکثر ظرفیت
- لَک = قسمتی از زمین که رستنی خاص و انبوه درآنجا روییده شده است . مثال : من یه لک پاغِلاغ بلدم
- لِکْ = همراه
- لِکُّ پِک / لِکّ و پِک = به ندرت مشغول کاری شدن که داِئمی نیست و معمولاً بادرآمدکم
- لِکْ زدَن = لَقّیدن ، لق زدن
- لِکُّ لِکْ = رفت و آمدهای پرتکرار ، مزاحمت های ترددی مکرر
- لُک لُکونه = یدک اضافی و به درد نخور، جاگیر، بی ارزش
- لَک لَکی = لکه لکه ای ، تعدد لکه روی چیزی ، لکه لکه شدن ، لکه لکه بودن
- لَکْ لیویر = مشاهده حالت خاص از بد اخمی و چپ چپ نگاه کردن طرف مقابل با تکان دادن لب ها که معمولاً غرزدن های نامفهوم است
- لِکِّ هم = با هم دیگه بودن
- لِکاتِّه / لِکّاته = فرسوده
- لِمب / لِم = طرز کار ، مثال : باید اول لِمبِه کارایادبیگیری ، طرز به دست گرفتن چیزی ، مثال: بیلا رو لِمبِش بیگیر که بتونی باش کارکونی
- لُمباسه = ران ، باسن
- لَمبُر = عدم تعادل ، لرزان
- لُمبوندن = خوردن با ولع و با اشتها ، لُمبوندَم ، لُمبوندی ...)
- لَمِه = خرابی برنج یا حبوبات با مشاهده حشرات ریز
- لِنگ = پا
- لِنگ پَرونی = لگد زدن
- لَنْگَر = نَوَسان
- لَنْگَری = سینی مسی بزرگ که شباهت زیادی به طشت داشت ، هرچنددر اواخر دهه 1340 به هرنوع سینی کوچک در این اواخر یا طاسی کوچک آب یا آشخوری نیز (لَنْگَری) می گفتند
- لُوْ (Lö)= لب انسان یا حیوان
- لُوْ ( Lö) = کناره چیزی یا لب آب
- لُو (لُودادن) = اخبار کسی را گفتن ، گزارش دادن
- لُوِ / لُوِه ( Löveh ) = انتظار شدید ، آرزوی اقدامی مناسب و کمک از طرف مقابل ، مثال : لُوِ میاد
- لُوْ از لُوْبرداشتن ( Löw Az Löw Bardaashtan ) = سخن گفتن ، رازی را گفتن ، لُوازلُوبرندار = حرفی نزن
- لُوْ به لُوْ(Löw- Be- Löw) = لب به لب ، هم پیمانه ، جوی آبی که پر از آب باشد
- لُوْ شیکَری ( Löw Shikari ) = لب شکری
- لُوْ لَقّه (Löw Laqqeh)= تکان خوردن با دست و پا (درضرب المثل برای کسی که باتمام توان تلاش می کند)
- لُوْ ورچیدن(Löw Varchidan) = آماده برای گریه کردن کوچک همراه با لرزش یا حال گرفتن لب ها بصورت خاص
- لوبْلای / لوبیای = لوبیا ، مثال : لوبْلای کاشتیم ، لوبیای کاشتیم
- لوتّی (Lüti) = مطرب ، ترانه خوان، نوازنده آلات غنا
- لُوْچی (Löwchi) = سبدی کوچکتر از لُوْده (Löwdeh) که انگور یا آلوچه یا غیرو پس از چیدن در آن ریخته و سپس در لوده تخلیه می شد . به این مثال توجه کنید : لُوْ لُوْچیا بیال لُوْ لُوْدِه خالیش کون بیا ، یعنی ( لب لوچی را بزار لب لوده و تخلیه ش کن )
- لُودادن = خراب کردن ، ازبین بردن مثال : لودادرفت یعنی خراب کرد
- لودَر = بازیگوش
- لودَری = بازیگوشی ، مثال : دوباره رفتی پِیْ لودَرید ؟!
- لودَری گَری ، مرتب دنبال بازی گوشی بودن
- لُوْدِه (Löwdeh) = سبد حصیری که برای حمل انگور یا میوه های دیگر مثل زردالو و آلوچه بصورت چهار ضلعی بافته می شد ، یک جفت لوده توسط چهار طناب نیم متری و دو تکه چوب حدود 20 سانتی متری یا استخوان قلم گوسفند که اِشْکِل نامیده می شد بصورت خورجین روی الاغ گذاشته و حمل می شد .
- لَوَر = به معنی واحد خوراکی جسم اعم از غذا یا کتک است امّا به تنهایی تلفظ نمی شود مثال : یِه لَوَر عذا خورد ، یِه لَوَرکتک خورد
- لَوَراِنداختن = زیادنشستن ، زیادایستادن ، دیربرگشتن ازجایی
- لوکِّه = حرکتی بین راه رفتن و دویدن الاغ ، اسب ، یابو ، قاطر
- لُوْگَزِّی ( Löw Gazzey ) = کسی که لب خودرا گاز گرفته
- لوگور (Löw Goor) = لب قبرقرارگرفتن ، کنایه ازکسی که بعلت مریضی سخت یا سن زیادبه مرگ نزدیک شده است
- لول (Lül) (لول خوردن) لولیدن (Lülidan) = تکان – تکان خوردن( می لولِد = می جنبد)
- لول = پیشامدموقعیت خوش و دلخواه ، مثال : اگه من برم لول تو میشد .
- لول در اومَد ( Lül Dar Umad ) = شروع به حرکت کردن کرد
- لُوْلُنج (Löw Lönj)= لب و لُوْچِه ،
- لولِه چراغ ( Lüleh ) = شیشه چراغ لامپا ، شیشه چراغ گِردسوز ( نگا : پیرَن چراغ )
- لوله کردن (Lüleh Kardan) = تلاش کردن ، حداکثرتلاش برای بعضی فعالیت ها مثال : هنگام غذا خوردن (لوله ش کون بِرِد) یا موقع چیدن علوفه یا درو کردن (لولِه ش کون بِرِد )
- لُولُویی (Loloiy) = بوی بَد ، بوی ماهی یا تخم مرغ ، بوی زُهم صحیح آن است امّا عامیانه بوی زُه هم می گویند که تلفظ ساده آن (Zoh) و تلفظ غلیظ تر آن (Zöh) یا زُح می باشد ، بو لُولُویی میده .
- لولید ( Lülid ) = جُنبید ، تکان خرد
- لِیْ لِیْ (Lei Lei) = بازی محلّی
- لی لی به قاقاش (لی لی به لالاش ) = لوس کردن کسی
- لِیْتْ = چراغ قوه ، واژه ای است انگلیسی که از فلش لیت گرفته شده و کسی که از کشور کویت چراغ قوه می آورد می گفت لِیت اُوُردم . ناگفته نماند ارتباط با سایر شهرها و کشورها چنین سوغاتی را نیز داشت ، راه دور نرویم بومی های بختیاری یا لر به گوجه ( تماته ) و به بشکه ( درام ) می گویند که کمتر کسی متوجه می شد این لغات انگلیسی هستند و فکر می کنند کاملاً محلّی است .
- لیزلیزی = سُر سُره ، سُر بودن ، همچنین حالت خاص و لیزی بعضی خوراکی ها
- لِیْسان = نیسان ، وانت نیسان
- لیسِه ( Liseh) = حالتی در بیماران تشنجی و غش
- لیش = زشت مثال آل برده لیش ،
- لیفِه تُمون = با توجه به این که در پاپوش های قدیمی (مثل بیرجامه ، زیر شلوار یا شلوار دَبیت ( تُمون دَبیت ) از نخ تابیده شده بجای کِش های امروزی استفاده می شد لذا کارگران یا کشاورزان از قسمتی از لیف آن به جای جیب استفاده می کردند ، مثلا ابزار آلات کوچک کشاورزی رادرآن قرار داده و لیف را بر می گرداندند تا در آنجا نگهداری شده و همیشه همراه باشد تا به موقع استفاده شود ، مثل سوهان ، چاقوی تا شو ، حتی خوراکی ها مثل قاضی نان ، گردو ، بادام ، میوه جات و ...
- لِیْلاج = این اصطلاح به معنی آرزومند ، هلاک برای چیزی
- لیم = سرافکنده ، شرمنده ولی چشم سفید
- لیم لیمی = خودرا به دیگران مالیدن و همراه شدن برخلاف رضایت آنها
- لیم لیمی = شرمگین و سرافکنده اما ضمن اینکه ازعمل خود پشیمان نیست با چشم سفیدی جسارت به خرج دادن و ابراز وجودکردن
- لیویر= معمولاً به لب حیوانات می گویند ، در برخوردهای بد و نزاع ها هم مطرح می شد
- لیویرآب دادن = قهر کردن ، روبرگرداندن از یکدیگر که گاهی با الفاظی آهسته همراه بود .
- لیویرادا جَعم کون = دیگه نخند ، خطاب به کسی که خنده ممتدبی جا داشته باشد (جَعم یعنی جَمع )
- لیویراش سَرَزیر شُدَن = ( هنگام ناراحتی و حس کینه ) لبهاش آویزان شدن ، سَرَزیر یعنی سرایز
- لیویرمیّالِد= پشت سرکسی که حاضراست اما متوجه موضوع نشود به منظور تمسخریا قبول نکردن حرفش ، شکلک اعتراض و بدآمدن در آوردن
- لیویرهَشتَن / لیویرهَشدَن = پشت سرکسی که حاضراست بالب حرکات خاص وبدآمدن درآوردن ( شکلک درآوردن ) یا غُر زدن یواش و اعتراض کردن طوری که آن شخص متوجه نشودولی دیگران که اورا می بینند متوجه این تمسخر یا اعتراض شوند
فرهنگ و اصطلاحات وردنجان همه حروف الفباء
سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۰ | 15:29
ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ