فرهنگ و اصطلاحات وردنجان

اصطلاحات ، واژه ها ، گویشها  و تمدن  وردنجان

فرهنگ و اصطلاحات وردنجان حرف ل

  1. لا = لابلا ، مثال اول: نبینم بِری لا او بچه ها وا ،مثال دوم : نترس بِرِه لا گوسبندا
  2. لابار (لاباری) = لاوار ، مسیر سیل ، مسیر آب
  3. لابُد = به احتمال قوق ، مثال : لابُد تو هم باشون بودی = احتمالا تو هم با آنها بودی
  4. لابُد = ناچار ، ازرو لابُدی = ازروی ناچاری
  5. لابُر (لابُری )= مسیر را کوتاه کردن ، رفتن از غیر مسیر اصلی ( اختیاری مسیری پیداکردن) کوتاه ترین راه
  6. لابُر = بریدن یکی یا تعدادی از ریسه های چند رشته ای
  7. لاپُورت = راپرت گزارش
  8. لاپّوری = بزرگ ( بزرگ بنظر رسیدن )
  9. لاپوش / لاپوشونی = مخفی کردن
  10. لاپیرَنی = تک پیراهن پوشیدن ، تک پیراهن شدن
  11. لات (لات و پات ) = بی پول ( بی پول و بی چیز )
  12. لاجون = ضعیف ، لاغر ، کم توان
  13. لاخُلی = مخفیانه
  14. لاخُلی لاخُلی = مخفی کاری ها
  15. لاس = ماده ، سگ ماده
  16. لاعَقَل = لااَقل
  17. لاکِردار = بی انصاف
  18. لالِمونی = حرف نزدن ، سکوت کردن
  19. لالو(لالووا) = لابلا
  20. لام لیسی = چاپلوسی ، چاپلوسی کردن
  21. لَب برگردن = یقه ، لبه برگردانده لباس دور گردن
  22. لِپ = لَبِه ، لَبه اجسام نرم مثل دستمال ، سفره ، پارچه ، پتو، لحاف
  23. لِپْ لِپی = لَبه ها ، مشابه لبه (نگا : لِپْ)
  24. لَپَّر = سنگی پهن تقریباً اندازه کف یک دست که معمولاً دربازی لَپَّربازی استفاده می شود
  25. لَپَّر بازی = بازی محلی
  26. لَپَّرلَپَّر = لکه های روی پوست ، لکه هایی مثل تاول روی پوست
  27. لَپَک = تکان ، تکان خوردن مایعات در ظرف
  28. لَپَکِه کوری = مرضی که منجربه کوری مطلق شود ، درزبان و گویش بختیاری لِپکِه زنا من تیات( لِپکِه در چشمانت بزند) ، لِپکِه زِیدِن من تی غفلت کردن ( ندیدن. دچار مرض چشمی شدن )
  29. لَت و پار = ازبین بردن ، تکه پاره ، خردکردن
  30. لِتّه = قسمتی از زمین
  31. لُتّه = لکنت زبان
  32. لِجِن دَرِش خورد = در حال عصبانیت و تنفراز مکانی که حاضر نیست به آنجا برود ، مثال : می خوام لِجِن دَرِش خورد
  33. لِجِن مال = درحال بیزاری و تنفر از مکانی که دلخوشی نباشد گفته می شود ، یعنی به آن مکان لجن مالیده شود ،
  34. لِجِنِه = کبودی روی پوست براثر ضربه یا فشار
  35. لِجِنِه سیاه = کبودی روی پوست براثر ضربه یا فشار که مایل به سیاه باشد ( اِغراق ) در تلفظ کبودی
  36. لِجِنِه کَبود = کبودی روی پوست براثر ضربه یا فشار ، اینجا دو کلمه مترادف هستند ( اِغراق ) شده
  37. لِچْ (لِچ افتادن) = زخمی که عفونی است و آب چرک دارد
  38. لِچار = حرف مفت ، حرف ناپسند و نامربوط ، لِچاربارکردن ، لِچارگفتن
  39. لِچِک (لِچَک)= روسری
  40. لِچِکی = سه گوش ، در اصطلاح وردنجان به روسری لِچَک گفته میشه لذا به هر سطح سه گوش لچکی گفته می شد
  41. لَحْ = بی طاقت ،آرزوی شدید، لَک زدنِ دل
  42. لِح = لِه
  43. لِحُ لَوَردِه = خُرد کردن وکوبیدن
  44. لَحَب / لَحَف = لحاف
  45. لَحَب دوز = لَحاف دوز
  46. لَحَبْ کرسی / لَحَف کرسی = لحاف کرسی ، لحافی نسبتا بزرگ و بزرگ تر از لحاف های یک خانواده که زمستان روی کرسی پهن می کردند .
  47. لِحِه = گل نرم ته نشین شده که هنوز آغشته به آب باشد
  48. لَخش = لیز خوردن –سُرخوردن پا
  49. لَخْم = لَم ، لَمِه ، لَخْت
  50. لِر = تاب ، قرار ، مثال : میزنم لرِّدا درمیارم = میزنم بی قرارت می کنم ) مثال بعد : لِر آوردن بخاطر بیماری
  51. لِراُوُردَن = بیتابی کردن
  52. لِرُپیت ( لِر و پیت )= بی تابی هنگام درد یا عصبانیت ، نوعی تحرک
  53. لِرت زدن = بیکار گشتن ، پرسه زدن بدون نتیجه
  54. لُرچ = مثل آینه می درخشد ، براق نگا : بِرچ
  55. لِرِِّدا در می یارم = این اصطلاح موقعی شوخی کردن و کتک زدن همدیگر و قدرت نمایی بکار می رود . مثال : می زنم لِرِّدا در میارم یعنی می زنم لَت وپارِت می کنم ، معنی ظاهری اصطلاح این است می زنم تاب تو را در میارم .
  56. لِردادن = به هم زدن غذا در ظرف ( لِرِش بده = غذا را به هم بزن )
  57. لِردادن = تاب دادن ، حرکت قربال یا سایر وسایل بیختن
  58. لُری خوردن = وقتی غذا یا هرخوراکی روی لقمه نان بیشترازحدمعمول باشد
  59. لِغماسِکی = لاغرتر
  60. لِغمالی = خیلی لاغر ، نحیف و زار
  61. لُغُند (لُقُند)= آب گل آلود ، آب تیره رنگ و کدر
  62. لِفت = معطّل کردن ، طولانی کردن
  63. لُفتُ لیس = به مقدار کم و ناچیز از جایی بهره بردن ، و درمواردی زیادبوس کردن بچه ، گاوپس از زایمان کوساله خودرا لیس می زند تا پوستش تمیز و خشک شود
  64. لُق = تخم مرغ خراب و بو افتاده
  65. لُق = زمین شل و باتلاقی
  66. لَقِّه = لگد
  67. لَقِّه چِلون = فشار دادن علوفه در خورجین با توبره با پا برای استفاده ازحداکثر ظرفیت
  68. لَک = قسمتی از زمین که رستنی خاص و انبوه درآنجا روییده شده است . مثال : من یه لک پاغِلاغ بلدم
  69. لِکْ = همراه
  70. لِکُّ پِک / لِکّ و پِک = به ندرت مشغول کاری شدن که داِئمی نیست و معمولاً بادرآمدکم
  71. لِکْ زدَن = لَقّیدن ، لق زدن
  72. لِکُّ لِکْ = رفت و آمدهای پرتکرار ، مزاحمت های ترددی مکرر
  73. لُک لُکونه = یدک اضافی و به درد نخور، جاگیر، بی ارزش
  74. لَک لَکی = لکه لکه ای ، تعدد لکه روی چیزی ، لکه لکه شدن ، لکه لکه بودن
  75. لَکْ لیویر = مشاهده حالت خاص از بد اخمی و چپ چپ نگاه کردن طرف مقابل با تکان دادن لب ها که معمولاً غرزدن های نامفهوم است
  76. لِکِّ هم = با هم دیگه بودن
  77. لِکاتِّه / لِکّاته = فرسوده
  78. لِمب / لِم = طرز کار ، مثال : باید اول لِمبِه کارایادبیگیری ، طرز به دست گرفتن چیزی ، مثال: بیلا رو لِمبِش بیگیر که بتونی باش کارکونی
  79. لُمباسه = ران ، باسن
  80. لَمبُر = عدم تعادل ، لرزان
  81. لُمبوندن = خوردن با ولع و با اشتها ، لُمبوندَم ، لُمبوندی ...)
  82. لَمِه = خرابی برنج یا حبوبات با مشاهده حشرات ریز
  83. لِنگ = پا
  84. لِنگ پَرونی = لگد زدن
  85. لَنْگَر = نَوَسان
  86. لَنْگَری = سینی مسی بزرگ که شباهت زیادی به طشت داشت ، هرچنددر اواخر دهه 1340 به هرنوع سینی کوچک در این اواخر یا طاسی کوچک آب یا آشخوری نیز (لَنْگَری) می گفتند
  87. لُوْ (Lö)= لب انسان یا حیوان
  88. لُوْ ( Lö) = کناره چیزی یا لب آب
  89. لُو (لُودادن) = اخبار کسی را گفتن ، گزارش دادن
  90. لُوِ / لُوِه ( Löveh ) = انتظار شدید ، آرزوی اقدامی مناسب و کمک از طرف مقابل ، مثال : لُوِ میاد
  91. لُوْ از لُوْبرداشتن ( Löw Az Löw Bardaashtan ) = سخن گفتن ، رازی را گفتن ، لُوازلُوبرندار = حرفی نزن
  92. لُوْ به لُوْ(Löw- Be- Löw) = لب به لب ، هم پیمانه ، جوی آبی که پر از آب باشد
  93. لُوْ شیکَری ( Löw Shikari ) = لب شکری
  94. لُوْ لَقّه (Löw Laqqeh)= تکان خوردن با دست و پا (درضرب المثل برای کسی که باتمام توان تلاش می کند)
  95. لُوْ ورچیدن(Löw Varchidan) = آماده برای گریه کردن کوچک همراه با لرزش یا حال گرفتن لب ها بصورت خاص
  96. لوبْلای / لوبیای = لوبیا ، مثال : لوبْلای کاشتیم ، لوبیای کاشتیم
  97. لوتّی (Lüti) = مطرب ، ترانه خوان، نوازنده آلات غنا
  98. لُوْچی (Löwchi) = سبدی کوچکتر از لُوْده (Löwdeh) که انگور یا آلوچه یا غیرو پس از چیدن در آن ریخته و سپس در لوده تخلیه می شد . به این مثال توجه کنید : لُوْ لُوْچیا بیال لُوْ لُوْدِه خالیش کون بیا ، یعنی ( لب لوچی را بزار لب لوده و تخلیه ش کن )
  99. لُودادن = خراب کردن ، ازبین بردن مثال : لودادرفت یعنی خراب کرد
  100. لودَر = بازیگوش
  101. لودَری = بازیگوشی ، مثال : دوباره رفتی پِیْ لودَرید ؟!
  102. لودَری گَری ، مرتب دنبال بازی گوشی بودن
  103. لُوْدِه (Löwdeh) = سبد حصیری که برای حمل انگور یا میوه های دیگر مثل زردالو و آلوچه بصورت چهار ضلعی بافته می شد ، یک جفت لوده توسط چهار طناب نیم متری و دو تکه چوب حدود 20 سانتی متری یا استخوان قلم گوسفند که اِشْکِل نامیده می شد بصورت خورجین روی الاغ گذاشته و حمل می شد .
  104. لَوَر = به معنی واحد خوراکی جسم اعم از غذا یا کتک است امّا به تنهایی تلفظ نمی شود مثال : یِه لَوَر عذا خورد ، یِه لَوَرکتک خورد
  105. لَوَراِنداختن = زیادنشستن ، زیادایستادن ، دیربرگشتن ازجایی
  106. لوکِّه = حرکتی بین راه رفتن و دویدن الاغ ، اسب ، یابو ، قاطر
  107. لُوْگَزِّی ( Löw Gazzey ) = کسی که لب خودرا گاز گرفته
  108. لوگور (Löw Goor) = لب قبرقرارگرفتن ، کنایه ازکسی که بعلت مریضی سخت یا سن زیادبه مرگ نزدیک شده است
  109. لول (Lül) (لول خوردن) لولیدن (Lülidan) = تکان – تکان خوردن( می لولِد = می جنبد)
  110. لول = پیشامدموقعیت خوش و دلخواه ، مثال : اگه من برم لول تو میشد .
  111. لول در اومَد ( Lül Dar Umad ) = شروع به حرکت کردن کرد
  112. لُوْلُنج (Löw Lönj)= لب و لُوْچِه ،
  113. لولِه چراغ ( Lüleh ) = شیشه چراغ لامپا ، شیشه چراغ گِردسوز ( نگا : پیرَن چراغ )
  114. لوله کردن (Lüleh Kardan) = تلاش کردن ، حداکثرتلاش برای بعضی فعالیت ها مثال : هنگام غذا خوردن (لوله ش کون بِرِد) یا موقع چیدن علوفه یا درو کردن (لولِه ش کون بِرِد )
  115. لُولُویی (Loloiy) = بوی بَد ، بوی ماهی یا تخم مرغ ، بوی زُهم صحیح آن است امّا عامیانه بوی زُه هم می گویند که تلفظ ساده آن (Zoh) و تلفظ غلیظ تر آن (Zöh) یا زُح می باشد ، بو لُولُویی میده .
  116. لولید ( Lülid ) = جُنبید ، تکان خرد
  117. لِیْ لِیْ (Lei Lei) = بازی محلّی
  118. لی لی به قاقاش (لی لی به لالاش ) = لوس کردن کسی
  119. لِیْتْ = چراغ قوه ، واژه ای است انگلیسی که از فلش لیت گرفته شده و کسی که از کشور کویت چراغ قوه می آورد می گفت لِیت اُوُردم . ناگفته نماند ارتباط با سایر شهرها و کشورها چنین سوغاتی را نیز داشت ، راه دور نرویم بومی های بختیاری یا لر به گوجه ( تماته ) و به بشکه ( درام ) می گویند که کمتر کسی متوجه می شد این لغات انگلیسی هستند و فکر می کنند کاملاً محلّی است .
  120. لیزلیزی = سُر سُره ، سُر بودن ، همچنین حالت خاص و لیزی بعضی خوراکی ها
  121. لِیْسان = نیسان ، وانت نیسان
  122. لیسِه ( Liseh) = حالتی در بیماران تشنجی و غش
  123. لیش = زشت مثال آل برده لیش ،
  124. لیفِه تُمون = با توجه به این که در پاپوش های قدیمی (مثل بیرجامه ، زیر شلوار یا شلوار دَبیت ( تُمون دَبیت ) از نخ تابیده شده بجای کِش های امروزی استفاده می شد لذا کارگران یا کشاورزان از قسمتی از لیف آن به جای جیب استفاده می کردند ، مثلا ابزار آلات کوچک کشاورزی رادرآن قرار داده و لیف را بر می گرداندند تا در آنجا نگهداری شده و همیشه همراه باشد تا به موقع استفاده شود ، مثل سوهان ، چاقوی تا شو ، حتی خوراکی ها مثل قاضی نان ، گردو ، بادام ، میوه جات و ...
  125. لِیْلاج = این اصطلاح به معنی آرزومند ، هلاک برای چیزی
  126. لیم = سرافکنده ، شرمنده ولی چشم سفید
  127. لیم لیمی = خودرا به دیگران مالیدن و همراه شدن برخلاف رضایت آنها
  128. لیم لیمی = شرمگین و سرافکنده اما ضمن اینکه ازعمل خود پشیمان نیست با چشم سفیدی جسارت به خرج دادن و ابراز وجودکردن
  129. لیویر= معمولاً به لب حیوانات می گویند ، در برخوردهای بد و نزاع ها هم مطرح می شد
  130. لیویرآب دادن = قهر کردن ، روبرگرداندن از یکدیگر که گاهی با الفاظی آهسته همراه بود .
  131. لیویرادا جَعم کون = دیگه نخند ، خطاب به کسی که خنده ممتدبی جا داشته باشد (جَعم یعنی جَمع )
  132. لیویراش سَرَزیر شُدَن = ( هنگام ناراحتی و حس کینه ) لبهاش آویزان شدن ، سَرَزیر یعنی سرایز
  133. لیویرمیّالِد= پشت سرکسی که حاضراست اما متوجه موضوع نشود به منظور تمسخریا قبول نکردن حرفش ، شکلک اعتراض و بدآمدن در آوردن
  134. لیویرهَشتَن / لیویرهَشدَن = پشت سرکسی که حاضراست بالب حرکات خاص وبدآمدن درآوردن ( شکلک درآوردن ) یا غُر زدن یواش و اعتراض کردن طوری که آن شخص متوجه نشودولی دیگران که اورا می بینند متوجه این تمسخر یا اعتراض شوند

فرهنگ و اصطلاحات وردنجان همه حروف الفباء

سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۰ | 15:29
حاج حیدرعلی کریمی وردنجانی
مشخصات وب
فرهنگ و اصطلاحات وردنجان ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

لطفاً انتشار و کپی برداری و استفاده  مطالب این وبلاگ صرفاً در رسانه ها با ذکر منبع صورت گیرد
(فرهنگ و اصطلاحات وردنجان)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
ازهمین نویسنده
  • خاطرات سربازی
  • دانستنی های سربازی
  • سربازی درسایر کشورها
  • طنز و منز سربازی
  • گوناگون سربازی
آرشیو وب
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فرهنگ و اصطلاحات وردنجان محفوظ است .