- ساده = جمله «زمین ساده» یعنی زمینی که کاشته نشده است و ساده ها مجموع زمین های کاشته نشده است
- ساز دُوُل = ساز و دُهُل
- سازشون نَمیاد / سازمون نَمیاد = با هم نمی سازند با هم شراکت یا تفاهم ندارند / با هم نمی سازیم ، باهم شراکت یا تفاهم نداریم .
- سازی = گیاهانی که بصورت خودرویش در آب های دائمی جوی سبز و رُشد می کردند . که متاسفانه بر اثر خشکسالی آب دائمی و جود ندارد.
- ساسایی / ساسّایی = کشک های بسیار ریز که پس از ساییدن توسط دست ته ظروف باقی می ماند ، این کشک ها بخاطر حجم کوچکی که بر اثر سایش به خود گرفته بودند امکان ساییدن نداشتند ، و بیشتر کودکان علاقه زیادی برای خوردن آن داشتند .
- ساسین « Saasin »/ ساسون ( Saasün ) = ساسون ، ساسون گرفتن
- سال بابا آدم = کهن سال ، خیلی سال خورده ، مثال : سال بابا آدما دارد یعنی خیلی پیر شده است
- سال بِه دووازَّه ما ( Saal Be Doovaazzah Ma ) = سالی که 12 ماه است
- سال دِ = سال آینده ، و همین طور دوسال دِ ، سه سال دِ ...
- سایه 12 پا = (سایه دُووازّه پا) ( Doovazzah Paa ) اصطلاحی برای شروع یا خاتمه آبیاری کشاورزان بود ، قبل از ظهور ساعت و رادیو برای تشخیص تایم آبیاری و استفاده از آب عمومی یا قرار داد زمان برای انجام کاری زمان را با این روش پیش بینی می کردند مثلا ً اگر می گفتند : سایه 12 پا ، یعنی طول سایه انسان به 12 پا برسد ، پشت به خورشید می ایستادند تا سایه روبروی شخص قرار بگیرد سپس آخر سایه خود را با نشانی در زمین ملاک قرار می دادند و از محلی که ایستاده بودند با گذاشتن هر پا جلوی پای دیگر که هیچ فاصله ای بین آن نباشد حرکت می کردند تا به نقطه آخر سایه اولیه برسند و توقف می کردند اگر کمتر از 12 پا بود باز هم باید صبر می کردند تا با گذر زمان سایه 12 پا شود و آب را به زمین خود هدایت کند .
- سایه دون = آلاچیق ، سایه دون های کوچک موقتاً برای یکی دوروز و از امکاناتی مثل سایه علوفه ، سایه خورجین و حتی سایه پالان الاغ استفاده می شد چون فقط بخاطر حفظ موقت وسایل همراه و خوراکی ها از آفتاب داغ خورشید ساخته می شد، اما سایه دون های فصلی با استفاده ازشاخه های کوچک و بزرگ درختان و علوفه های مقاوم در حدی ساخته می شد که دهها نفر داخل آن استراحت یا بیتوته می کردند .
- سُبُک بازی = رفتارهای بچه گانه و غیر پذیرش از کسی
- ستاره سوییل = ستاره سهیل
- سِجِلت ( سه جلت )= شناسنامه
- سَخْلو = معطل شدن ، معطل کردن ، بیکارشدن ، آواره شدن
- سَر = برای ، بخاطر ، مثال : من سَرتو با فلانی حرفَم شد
- سَر اَز خُود / سَراَزخُود = به اختیار خود کاری را انجام دادن ، بدون مشاوره تصمیم گرفتن
- سَر/ سَرِس = برتر ، بهتراست
- سَراُرچینه یی = سرسرا ی راه پله ، پشت بام راه پله
- سَرافَت = توجه
- سَرافَت نشدم = متوجه نشدم ، توجه نکردم
- سَراُفتاد / سَراُفتادِس = متوجه شد ،
- سَرافَتی ؟ = متوجه ای ؟
- سَرْاُو = به کسی که در حال آبیاری زمینهای کشاورزی یا باغات است می گویند ، مشغول آباری است .
- سَرایی = زمان نامشخص برای آینده ، مثال : من حالا صبر کنم تا سرایی تو یادت بیفته ؟
- سرباری = بار اضافه ای که روی خورجین یا بارمعمولی روی حیوان باربر می گذاشتند . باری روی بارگذاشتن
- سَربافِه / سَربافِه ی = کسی که در جمع کردن بافه ها ( دسته های بزرگ ) گندم های چیده شده و بستن بَنِه ( بارِ ساقه گندم ) کمک می کند و مزدی دریافت می کند
- سَربِه چوغ / سَربِه چوق = تکرار عملی مرتب و منظم در وقت خود ، سر موعد ، سروقت ، سر رسید
- سَربِه حَوا = سَربِه هَوا
- سرپاگونی = ایستاده کاری را انجام دادن ، موقع برداشت سیب زمینی نباید می نشستند.
- سَرپَتی = سرلُخت ، بدون روسری
- سَرپِشْک = اولین نوبت در قرعه کشی ( نگا- پِشک )
- سَرْپَعنا = لبه پهن تخته یا جسمی دیگر
- سَرْپِنا = سر پناه ( محلی برای سکونت که سقف داشته باشد ) .
- سَرپوش = اتفاق یا کلامی را کتمان کردن ، و تعبیر خوب داشتن .
- سُرتُ سُرت = کشیدن روی زمین ، مثال : با کفش یا دمپایی کشیدن روی زمین
- سُرتی = کفش
- سَرتیلیشنِه = نام مِلکی از زمین های مُو (طلاها)
- سَرجَدُّم /سَرجَدِّد = قسم دادن به جَد
- سَرجوغ = محلی که معمولا بانوان برای شستن ظروف یا لباس کنار آب جوی می رفتند . مثال : نَنِد ( مادرت ) کجاس ؟ رفتِس سرجوغ
- سُرچ = گوشه ، زاویه بیرونی
- سَرچُپُق = چپق امروزی پیپ و ابزار دخانیان است ، سَرچُپُق قسمت گلی یا سرامیکی پیپ قدیمی که روی لوله یا دسته چپق که در طول آن سوراخی داشت که محل خروج دود بود نصب می شد و تنباکو روی آن یا داخل سر آن ریخته می شد تا پس از سوختن تنباکو مورد استفاده قرار گیرد . معمولاً قسمت عمده سر چپق اززغال نیم سوز با مقداری شکر یا کوبیده قند پر می شد تا کار فیلتر و جرم گیری را انجام داده و موجب کاهش سرعت دود به مجاری تنفسی باشد .
- سَرحافی = تکه کاغذی که با تا زدن بصورت نیم فلش ساخته می شد و بین کتاب و بیشتر در قرآن قرار میگرفت ،
- سَرحَوا = گریپ ، آبریزش بینی ، زکام
- سَرحُوْصِلِه ( Sar Höwseleh ) = صبرپیشه کردن ، سرصبر ، بادقت و بدون عجله
- سَرخَرمَنی = هدیه ای که کشاورز پس ازبرداشت محصول به اطرافیان می داد .
- سُرخُورد = لیز خورد
- سُرخولی = به رنگ سرخ
- سَرِد می شد = متوجه می شی ، متوجه می شوی ، این اصطلاح از کلمه سردآوردن گرفته شده است
- سَردردی = همان سردرد برای انجام کاری است ، مثال : سردردی ندارم که فلان کار را انجام بدم ، سردردی نداره فلان کار رانجام بده .
- سَردَس / سَر دَست = آماده ، دم دست
- سَردوکوچی = بازی بین بزرگان با کودکان ، بزرگترها پشت مانعی قرار می گرفتند و با صدا زدن کودکان کنجکاوی آنان را محک می زدند سپس سر خود را به کودک نشان می دادند را با نشان می دادند ، به این بازی داکی هم می گفتند که امروزه به دالی بازی معروف است
- سَررا هَشتَن = سَرِ راه گذاشتن ، مانع شدن ، سد معبر ایجاد کردن
- سَرراس / سَرراست = راه مستقیم با آدرس راحت تر
- سَرْرایی = هر چیزی که سر راه عابرین گذاشته باشد وصاحب آن مشخص نباشد .
- سَرْرَفت = در جمله (تاریخِش سَرْرفت معنی تاریخ سر رسیدآن گذشته است ) می دهد ، تاریخ انقضا تمام شده است
- سَررَفتَن = علی رغم به جوش آمدن هرنوع غذا یا جوشاندنی که بیرون میریخت و علی رغم سر رفتنه حوصله ، به اسب یا قاطر یا الاغی که سر گیحه می گرفت و به زمین می افتاد می گفتند ، مثال : قاطر سررفت
- سَرِزوک (Sare Zück) = حالتی از نشستن ، نشستن روی دو کف پا ( مثل اینکه کسی سر سنگ دستشویی زمینی « سطح زمین» نشسته باشد )
- سَرَزیر = سرازیر
- سَرسُبّه / سَرصُبِّه = مجرد ، تنها شدن
- سَرسَر = جدا کردن دانه یا عوفه های درشت تر از کوچک تر
- سَرسَر = ساده ( سَرسَرگرفتی = ساده گرفتی )
- سَرسَری = تکان دادن مکررسَر کودکان به چپ و راست که موجب خوشنودی خانواده میشد وآغاز ارتباط کودکان با اطرافیان بود.
- سَرسِلومتی = سَر سَلامتی ،رفتن به خانه کسی برای عرض تسلیت
- سَرسیا زِمَسدون = در این فصل سرد زمستان
- سَرْشاخه = شاخه های کوچک که از شاخه اصلی رشد کرده .
- سَرشاهَم بیار / سَرشاهَم بیال = کار را زود تمام کن ، قائله را تمام کن ، سرو تهش رو زود ببند
- سِرِشتِه / سِرِشدِه = سلیقه ، سَررِشته
- سَرشور = سرشوی ، مثال صابون سرشوی .
- سَرْشیر = خامه شیر ، چربی که قبل از جوشاندن شیر جدا می شود .
- سَرِصُحب / سَرِ صُبح = صبح زود
- سَرْصحرا = دشت و صحرا ، زمین های زراعی اصطلاحی درمیان اهالی برای تعریف خودمانی در صحرا ، « سَرْ » دراینجا پیشوند است . مثال : باباد میره سَرصحرا؟
- سَرصَفی = دانش آموزی که مسئول نظم و ترتیب و هدایت دانش آموزان یک محله بعد از تعطیلی کلاس تا درب منزل آنان بود . ضمنا جهت آگاهی بیشترپستی جداگانه در همین وبلاگ گذاشته شده اطفاً مراجعه و مطالعه فرمایید .
- سَرغیریشنِه / سَرقیریشنِه = مطلبی یا رازی را بصورت سربسته و خلاصه توضیح دادن ، خودداری از شرح کامل بنابه مصالحی . مثال : یه کم سَرغیریشنه گفت .
- سَرْقالی = هدیه ای که مهمان برای خانواده ای که قالی بافی را شروع کرده می برد .
- سَرِقَد = درحالت خمیده کاری را انجام دادن ، دولّا شدن ، این گویش بیشتر در زمین های زراعتی (چیدن ، درو کردن ، جمع کردن ، کاشتن دانه در چاله مثل لوبیا و...) بکار برده می شد .
- سَرکار = دراوایل فصل بهارجوی های آب باید پاکسازی و لایروبی می شد تا آب با سرعت بیشتری به زمین های کشاورزی برسد که به این کار جوق رویی می گفتند . زمین های کشاورزی وردنجان بجز املاک احمد آباد به 92 حبه تقسیم می شد و هر شش حبه را یک دانگ می گفتند . لذا فرماندهی جوق رویی هر ساله روی نوبت یا قرعه کشی به یک دانگ تعلق می گرفت که باید شخصی را تعیین می کردند و فرماندهی جوق رویی را بین 92 حبه به عهده می گرفت تا نسبت به تقسیم سهم لایروبی هر نفر که معمولاً به طول یک دسته بیل بود اقدام می کرد لذا این فرماندهی را ( سرکار ) می گفتند.
- سَرکُت کردن = سرخَم کردن
- سَرْکتاب = طالع بینی از روی کتاب به منظور رفع مشکلات و بیماری ها
- سِرُّکُر = رازها و اسرار درونی ، نظر شخصی من این است که عبارت اصلی سِرِّ کار بوده یعنی راز کار کسی که دیگران نباید متوجه شوند که براثر مرور زمان الف از کلمه کار حذف شده و به کُر تبدیل شده است ، این دو کلمه هم برای فرد هم برای جمع بکار برده می شود ، مثال کسی از سِرُّکرِّش سر درنَمیاره – کسی از سِرُّوکُرشون سر درنَمیاره
- سَرکردنِ قلم = تراشیدن سَرِمداد تا بتوان با آن نوشت . تراشیدن مداد بمنظور نوک پیدا کردن ، سَرِش کون یعنی مداد ( قلم ) را سَر کن
- سَرکلاسی = مُبصر کلاس
- سَرکَلِّه = افسار
- سَرکوپّولی = مقداری خاک یا دانه و یا علوفه که پس از انباشتن به صورت تپه کوچکی در آمده و نوک آن تیز و قله باشد.
- سرکوفت = به رُخ کشیدن و گفتنه حرف یا عملی از کسی که برای او خوشایند نیست
- سَرکِیْف = خوشحال ، سرشاد .
- سَرْگُل = نوبر ، اولین برداشت از محصولی ، در طنز هم برای کسی که تعارف برای خوردن اولین چای داشتند می گویند بفرما سُرْ گُل شا بخور .
- سِرگوشدار= راز نگهدار
- سَرگومبولی = گِردی یا قسمت کروی شکل یا درهمین حجم از هر جنس که باشد و بر سر یک میله قرار گرفته باشد ( میله از جنس فلز یا غیر آن هم باشد فرقی نمی کند )
- سَرگون (Sar Gün) = سرگین
- سَرُم بَندِس = سرم شلوغه ، مشغولم ، سرگرمم
- سَرُم وَنگِس = سرم گیج میره ، سرم سنگینی می کنه
- سَرما بُردی = از بس سر و صدا کردی یا ( شلوغ کردی یا حرف زدی ) سَرَم درد گرفت ، سَرَم پُکید
- سرماریزه = یخ های بسیار ریز و معلّق که در موقع سرمای شدید و هوای مه آلود وجود داشت .
- سرمایی = کسی که زود احساس سرما می کند ، متضاد گرمایی
- سَرَنْد = غربالی است بزرگ که برای جدا کردن شن درشت ازشن ریز یا جداسازی خاک وشن ساخته می شود ، توری ضخیم به عرض بیش از یک متر و طول بیش از یک و نیم متر که در قاب چوبی از تیرچه قرار داشت وبا ستونی مورّب نگه داشته می شد که با بیل خاک یا شن به بدنه آن می ریختند و عمل جداسازی انجام می شد.
- سَرِنَر = نگه داشتن چیزی روی ضلع نازک
- سُرواز / سَروازی = سَرباز ، سَربازی
- سَرُوَر ( Sar-o-Var ) = طول و عرض ، طول عرض زمین
- سَروَردارکردن / سَر وَردار کردن = اطلاع دادن – مطلع کردن
- سَروَرندارُم = خوابی سنگین مثل مُردن ، مثال : شخصی از دست کسی که خوابیده بعلت زیاد خوابیدن ناراحت است و برای کاری عجله دارد که او چرا بیدار نیست یا بیدار نمی شود ، لذا می گوید« سَروَرندارُم هَشتِش » یا سَروَرندارُم کردِس ( هَشتَن یعنی گذاشتن )
- سُرون سُرون = کِشان کِشان ، کِشون کِشون
- سُروندِش = کشیدِش
- سُروندُم = مرا کشید
- سُروندَن = روی زمین کشیدن ، بِسُرون ، سُروندَم ...
- سُروندَن = کشیدن (در خطاطی قلما رو کاغذ بِسُرون)
- سُری سُری = درحالت نشسته جابجا شدن و حرکت کردن ، مثال : روپام نَمتونم وایسَم همیجور سُری سُری میرم تا تو آشپزخونه
- سُرید = کشیده شد ، لیز خورد
- سَعْم = ترس (سعْم ناک = سهم ناک )
- سُفال = ساقه خشک شده گندم یا جو
- سِفتُ رِفت سِفدُ رِفد = مترادف سفت ، خیلی سفت و محکم
- سِفتِه چوق / سِفدِه چوق = چوب سفت ، چوبهای مثل چوب درختان زردالو و بادام و چوب های جنگلی که از استحکام و دوام خوبی برای دسته تیشه ، دسته کلنگ ، دسته ابزار چیدن و درو کردن مثل دسته داس و دسته دسقاله و ... مفید و کارآمد هستند
- سَق = سقف دهان
- سَق سیا = مایه بدبختی ( کنایه )
- سَق شا با فلان چیز وَرداشدَن ( وَرداشتَن ) = کنایه از این که شخصی به نوعی خوراکی خیلی علاقه مند است ، مثال : برای کسی که علاقه زیادی به پنیر دارد : اِنگار سق شا با پنیر ورداشدَن ( برداشتن )
- سَق شا با فلان چیز وَرداشدَن ( وَرداشتَن ) = این کنایه یا ضرب المثل غیر از خوراکی ها برا عادت و افتار هم بکاربرده می شود ، مثال : برای کسی که معروف به دروغ گویی است : انگار سَق شا با دروغ ورداشدَن ( برداشتن )
- سَق ورداشتن = سَق برداشتن ، کام برداشتن ، کام گشایی ، رسم و رسوم اولیه بسیاری از مناطق کشور از جمله وردنجان بدین صورت بود که پس از اینکه صاحب فرزندی می شدند سعی می کردند با تربت امام حسین علیه السلام یا آب زمزم و اگر نبود با خرما یا یک چیز شیرین بانوک انگشت به سقف دهان کودک می مالیدند تا فرزندی ازهر نظر صالح و شایسته بعمل آید.
- سِقسِقِه = سِکسِکه
- سَقِّش بالااومده = نایاب شده
- سَقَط = مرگ و میر حیوانات حرام گوشت ، برای مرگ ومیر حیوانات حلال گوشت از کلمات حروم شد استفاده می شود .
- سَقمال = طرز غذا خوردن شخصی که دندان ندارد ، مثال : من که دندون ندارم بده سقمال کونم بخورم
- سَقُّوْ = گیاهی با برگ های سفید نسبتاً بلند و پهن که خارهای ظریفی روی لبه برگها دارد . بیشتر در جویبارهای اصلی مراتع سبز می شود .این گیاه در صورت رشد کافی ، ساقه ای نسبتاً بلنددارد که در راس آن غنچه ای با خارهای زبر و گلی به رنگ بنفش سبز می شود .
- سُک = ساقه های خرد شده هرنوع گیاه ،
- سُک زَدن = دستکاری
- سُک سُکی = دستکاری مکرر
- سُک سووال = سووال متراف سُک به کار بره می شد ، سُک و چیزهای مشابه
- سُکْ شُدِس = لاغر اندام شده است
- سُک کِشمِش = دُم کشمش ، چوب کشمش
- سُک مایه = بی ارزش (کم ارزش ) بودن سرمایه
- سُکُل = ایوانکی لب بام ساختمان یا دیوار که با ترکیبی از شاخه های بزرگ و کوچکتردرختان و بوته های بیابان یا علوفه جات مقاوم ساخته می شد تا از تخریب بام یا دیوار جلوگیری بعمل آید و موجب ریزش و فرسایش نگردد.
- سِکِل = مُوتُور سیکلت
- سُکُنجُلی / سِکُنجالی = کُنج ، گوشه ، تنگ ترین قسمت زاویه بین دو دیوار
- سَکّو = صندلی گلی یا سنگی که معمولا قسمت بیرونی درب حیاط ساخته می شد.
- سُکی = چوبی که سر آن میخ بسیار ریزی می زدند وجهت راندن حیوانات استفاده می شد . دو نوع سُکی وجود داشت سُکی کوتاه که بین 15 تا 20 سانتی متر طول داشت و زنجیری حدود یک متر وسط آن بسته می شد و شکل (T) بخود می گرفت ، سکی بلند هم چوب دستی معمولی که سر آن میخ زده می شد .
- سگ جون = جان سخت
- سِگِرمه = اخم
- سِلات گِرِفتِس = ایراد گرفته است ، با سماجت ایراد گرفته است و اصرار بر انجام کاری دارد .
- سُلّاده = سُلابه ، به چهار میخ کشیدن ، زبان قاجاری
- سَلْبِه قند = ( سورنجان با نام علمی (autumnaleColchicum) )گیاهی است خود رو در جلگه ها و مناطق کوهستانی ، این گیاه زنبقی با ارتفاعی بین 7 تا 12 سانتیمتر ریشه ی پیازی شکل و بسیار شیرین دارد، پیاز آن پوست نازکی دارد که به راحتی جدا شده و به مصرف خوراک می رسد ، تلفظ قند درنام این گیاه بخاطر طعم بسیار شیرین ریشه می باشد .
- سُلطون = سُلطان ، عمود ایستان قاپ روی پایه در بازی ، حالت های دیگر قاپ عبارتند از ( جیک ، بُک ، خَر ، اَسب )
- سُلفِه = سُرفه کردن
- سَلمون تره = گیاه سلمک ، سلمه تره
- سِلوم صَلَوات = صلوات های مکرر ، ذکرهایی که موجب فرستادن صلوات مجدد می شود ، سِلوم دراینجا از سلام گرفته شده و به معنی آرزوی سلامتی و دوربودن ازبلا برای کسی خواستن است ، مثال : با هزارسِلوم صلوات عروسا اُوردن خونه دوماد ( داماد )
- سُماخ پالون = آش پالون امروزی ، صافی برنج
- سُمبُلی = دو سُم کوچک که پشت سُم بعضی حیوانات وجود دارد .
- سُمبِه = علی رغم معنی اصلی که وسیله ای در آهنگری است ، مترادف سوراخ (سولاخ سَمبِه) بکار می رفت
- سِمْکِه = چوبی به طول سی سانتی متریا بیشتر که در یوغ قرار می گرفت ، هر طرف یوغ دو سِمکه برای قرار گرفتن یال حیواناتی مثل قاطر ، الاغ ، گاونر که در خرمن کوبی یا شخم زمین زراعتی استفاده می شد .
- سَمَنْد/ سَمَنْت = سیمانکاری ،معمولاً بتون ریخته شده سطحی
- سُنّت = خِتنِه
- سِنجاقَک = گیاه نوک لک لکی
- سِنجِت = سنجد
- سِندُسال/سِندوسال = گویشی بسیار قدیمی به معنی سِن و سال ، مثال : تو هم اگه به سِندُسال من برسی از من بدتری میشی
- سُندُلی = کفش های مورد استفاده
- سِنْدون شده = سنگین ترین ابزار آهنگری است که می شودگفت تمام عملیات حالت دادن آهن و پُتک زدن روی این وسیله انجام می شود. اما در اینجا به نهایت بغض و کینه ازکسی به دل گرفتن ، مثال ، سندون شده سر جیگرش
- سنگ آسیّو = سنگ بسیار بزرگ و مدور آسیاب آبی که وزن آن حدودصد کیلو بود. براثرفرودآب روی سنگی دیگرمی چرخید و گندم تبدیل به آرد می شد.
- سَنگ چیدَن / سَنگ چینی = در سال یک بار سنگ های آسیاب آبی توسط سنگ تراش ماهر تراشکاری می شد تا سنگ از صیقلی بودن خارج و حالت زِبری به خود گرفته تا عمل آسیاب شدن گندم به خوبی انجام شود .
- سِنگِل = زگیل روی پوست
- سِنْگِل خُورَک = حشره سنجاقک
- سِنْگِلی = به هر چیز ریز یا کوچک می گفتند .
- سَنگُوْ = سنگ های طبیعی که آب بارندگی داخل آن جمع می شود و حیوانات بیابان از آن می خورند.
- سنگین بودن یا ( سنگین رنگین بودن ) = عبارت از نهایت متانت و بزرگی و فهمیده بودن (سنگین باش )
- سه پایه = سه پایه های بزرگ ساخته شده از سه تیر چوبی که برای اهدافی از قبیل توزین به وسیله قپان ، خیگ زدن ، سایه بان موقت و قابل انتقال در صحرا بکار می رفت.
- سه دَندِه = وسیله برای جمع آوری علوفه یا ساقه های گندم و جو ، سه دنده های اولیه سه شاخه از درخت حدود سی سانتی متر ی بودند که به یک چوب بلند مثل دسته بیل نصب می شد ، بعدا سه یا چهار دنده فلزی به بازار آمد.
- سه شَنبِه یْ دِ / سِه شَمبِه یْ دِ = سه شنبه آینده
- سِه قُلمه = مشت گره کرده
- سُوْ (So) = ادامه رفتارو عادت پیشینیان
- سُوْ = نژاد مشابهت شکل وظاهر فرزندان به فامیل یا یک خانواده
- سِوا = جدا
- سَوات = سَواد ، اصطلاح نه چندان عمومی صرفا چهت اطلاع
- سوت (Soot) = لباس ژنده ،پوسیده ، مندرس ، کهنه ، سوت شدن
- سوتون (Sütün ) = ستون
- سِوِرْ = محکم ، سفت و سخت
- سوربِه = انباشته کردن خاک
- سِوِردِه = این اصطلاح از طایفه قُربت یا کُولی ها است که در وردنجان مقیم شدند و همان گایْلِه در وردنجان است نگا : گایلِه ، نگا : دَس پَعنی
- سورمِه یی (Sürmeh-e) = سُرمه ای ، رنگ سُرمِه
- سُوْز = سبز
- سوزِ بَرف = این اصطلاح موقعی به کاربرده می شود که کسی قبل ازاین که در اطراف یا روی کوهها برفی را ببیند یا نبیند امّا سرمای سخت آن را حس کند می گوید این سوز برف است یا سوزبرف دارد .
- سوزمِه ( Süzmeh )= پوست دباغی شده گوسفندان که در حین قصابی بصورت مدور از لاشه جدا شده باشد ، برای نگهداری یا انتقال لبنیات و روغن و... استفاده می شد ، در بعضی مناطق خیگچی می گویند.
- سوزمِه یی ( Süzmei ) = ازرشد ماندن ، از رشد مانده و ایزوله شدن ، حالت سوخته به خود گرفتن . مثال : درخت بادوم کاشتیم یه چندتاشون سوزمه یی شدن .
- سوزََن (Süzan)= سوزن خیاطی یا لحاف دوزی ، آمپول.
- سوزَن (Süzan)گَرْتِه ی = پنی سیلین و آمپی سیلین که با آب مقطر مخلوط و تزریق می شوند
- سوزَن زََن (Süzan Zan)= تزریقاتچی ، کسی که آمپول میزند
- سوزِه = احساس ناراحتی یا حسادت و دل سوختن از داشته کسی که معمولاً مورد شماتت قرار می دهد.
- سوزه با تلفظ (Süzeh ) = جوش های بزرگ عفونتی روی بدن
- سوزه کوری ( Süzeh Koori ) جوش های عفونتی مقاوم به درمان
- سُوْزولی = سبزمانند
- سُوْزی = سبزی شب عید
- سوس = سبوس
- سوسکْ چُساری = سوسکی سیاه رنگ با پوستی سفت و لاک مانند که هنگام تماس غیر یا تهدید بوی بسیاربدی ازخودتولید می کند.
- سوسکِ گِردِلَک ساز = (سوسک سِرگینی )در محاورات وردنجانی اسم خاصی برای این نوع سوسک تعریف نشده و اگر صحبتی از این نوع سوسک پیش بیاد می گویند( این سوسکا که تاپِّه و سرگین تُر می دند ) سوسکی است سیاه رنگ با لاکی سخت که بالای دهان خود از جنس لاک سختش لبه ای مثل عاج اما پهن و کنگره کنگره یا دندانه دندانه دارد ، بیشتر در تابستان جایی که فضولات گاو یا الاغ باشد دیده می شود، این سوسک با مهارت خدادادی از جمع آوری و کندن فضولات (سرگین الاغ و تاپه گاو) یک گوی گرد و مدور درست می کند و با پاهای خود بصورت عقب عقب حرکت کرده و این گوی را در محل مورد نظر خود می برد ، سپس با کندن حفره ای توسط نیش سختش این گوی را درآن حفره پنهان کرده و خاک روی آن می ریزد ، کاری که این سوسک میکند بنظر عقل ناقص من حداقل چهار منفعت دارد . الف _ محیطی بهداشتی و خالی از فضولات بوجود می آورد .ب _ از جمع شدن پشه و مگس که موجب انتقال بیماری های حیوانی است جلوگیری می شود . ج _ از سوختن و به هدر رفتن این فضولات در آفتاب گرم جلوگیری می شود . د _ با خاک کردن این فضولات در خاک به عنوان کود طبیعی موجب قدرت باروری زمین کشاورزی می شود . الله اکبر از عظمت خدا فتبارک الله احسن الخالقین
- سوسکولی ( سوسکی )= کوچک و اندازه سوسک
- سُوْشونه = عادت یا رفتار فامیلی که به ارث برده می شد .
- سوکُ سَنگ ( Sük o Sang ) = جست جوی همه جانبه ، تحقیقات همه جانبه ، تلاش برای تحقیقات
- سولاخ ( Sülaakh ) = سوراخ
- سولدونی(Sooldooni) = انباری ، اطاقکی که خرت وپرت درآن ریخته شده ، همچنین مواردی به انباری متروکه گفته می شود
- سُوْون = سوهان
- سُوْونِ روح = سوهانِ روح ، دردسر ساز ، اعصاب خرد کن
- سُوْون لال شُدِس = آج های سوهان صاف شده است
- سُوئوندَن / سُ ووندَن = سابیده اند
- سُوییدَن / سُویدَن / سُ ویدَن = سابانیدن
- سُوْییده = ساییده شده ، گاهی کنایه به کسی که زرنگ بازی در می آورد ، یا نهایتا با تجربه باشد .
- سُوْییل = ستاره سهیل یکی از ستاره های سماوی است که در بعضی مناطق یا در فصلی از سال مشاهده میشود امّا همیشه وجود دارد . قدیمی ترها اعتقاد داشتند در هفدهم شهریورماه ستاره سهیل در وردنجان دیده می شود که درآن زمان حیوانات خانگی لاغرمی شوند . لذا با پیش بینی که داشتند چند روز قبل از ظهور ستاره سهیل پیشانی یا قسمتی از پشم یا مو یا پر حیوانات را با رنگ هایی که معمولا گیاهی بودند رنگ می کردند تا از آسیب رسیدن یا لاغر شدن حیوان جلوگیری بعمل آید. به این رنگ کردن سوییل زدن می گفتند پس سوییل یعنی ستاره سهیل . البته ناگفته نماند شاید از نظر علمی و تغییر ناگهانی هوا در ایام معینی ازسال به این نتیجه رسیده بودند که حیوانات لاغر می شوند و ناچار به این اعتقاد رسیده بودند.
- سیا چَردِه = سیاه چهره
- سیاهه = لیست اقلام
- سیب پُختِه / سیب پُخدِه = سیب زمینی آب پز شده . سیب زمینی را با پوست داخل ظرفی که مقدار معینی آب داشت روی آتش می گذاشتند تا پخته و قابل استفاده شود .
- سیب تَندوری (Sib Tandüri) = سیب تنوری ، سیب تنورپز ، سیب زمینی را از وسط دو نصف کرده و پس از پختن نان یا پس از این که درتنوری آتش فراهم کرده باشند و شعله آن فرو نشسته باشد مثل نان به دیواره تنورگِلی می زدند تا این سیب مثل نان پخته شود ، این سیب بسیار خوشمزه و طعم سیب آتشی یا سیب خُل پز می دهد
- سیب خُل پَز = سیب زمینی که در آتش پخته شود . سیب زمینی را با پوست داخل آتش چوب ، زغال و ... قرار می دادند تا پخته و قابل استفاده شود .
- سیب کَندَن = کندن ( پابیل کردن ) زمین بخاطربیرون آوردن سیب زمینی ، این کارامروزه توسط دستگاه ها و ماشین آلات کشاورزی انجام می شود
- سیخ = علی رغم معنی اولیه به معنی میله آهنی که در تنور و آتش بکار برده می شد به معنی عمود نگه داشتن ، عمود کارگذاشتن چوب یا میله یا ...، مثال : سیخ گوشش دار ( عمود نگهش دار
- سیخ چُپُق = سوزن چَپَق ، میله باریک فلزی به طول 3یا4 سانتی متر به قطر سوزن لحاف دوزی یا ضخیم تر که برای بازکردن مسیردود سر چُپُق به درون لوله یا دسته چُپُق استفاده می شد
- سیخ چی = سیخ کوتاه
- سیخ وایس = صاف بایست ، بدون خمیدگی یا انحنا بایست .
- سیخی که میلا نشکنی = در بعضی بازی ها اطلاق میشد یعنی طوری ایستاده باشی که حتی ذره ای خم نشوی
- سیرایی = اشتهای خیلی زیاد ، طمع زیاد ، مثال : انگار سیرایی ندارن
- سیرُفت = اشباع شدن از هرچیزی ، زمانی که کسی به داشته خود علاقه نشان ندهد ، سیر شدن درغذا خوردن .
- سیصدو دو (302) = اتوبوس های بنز ی معمولاً ظرفیت چهل مسافر یا بیشتر داشتند ، عدد ( 302 ) مدل بود که روی بدنه اتوبوس حکّ شده بود لذا این اتوبوس با این عدد معروف و شناخته می شد. جالب این بود که از کلمه اتو بوس استفاده نمی شد و می گفتند با ( 302 ) رفتیم
- سیفید = سفید
- سیفیدَک = آفت بعضی درختان با ظاهرشدن دانه های سفید و بسیار ریز
- سیفیدُوْ = سفید آب
- سیفیدولی = سفیدمانند
- سِیْل = علی رغم معنی اصلی به معنی سیلاب ، در اینجا به معنی تماشا و دیدن ، سِیْل کردن = تماشا کردن
- سیلِه = حرات دادن وبودادن خوشه گندمی که هنوز سفت نشده و شیری است برای خوردن ، مثل ذرت های امروزی یا شیربلال ، مثال : بریم گندم سیله کونیم ( کنیم ) بخوریم
- سیلِه یی = نیمه رسیده شدن یا تغییر رنگ دادن گندم قبل از رسیدن کامل ، دانه گندمی که داخل خوشه از حالت شیری خارج شده و تقریباً سفت شده باشد
- سِیْلیّا = تماشا کنندگان
- سیْلیّا بِدَر = تماشا کنندگان بروند ، دیگه تماشا کننده ها اینجاراترک کنند ، این اصطلاح چالشتری بود که وارد وردنجان شده بود.
- سِیُّم / سِیْ یُم (سِیُّماً ) = سِوُّم (سِوُّماً)
- سیمگِلْ = گِلی که از مخلوط خاک رس و آب و پودر کاه به دست می آید ، کاه را با غربال یا الک می بیختن سپس پودر به دست آمده را با خاک رس و آب مخلوط کرده و به شدت ورز می دادند تا خمیر مطلوبی ازکاهگِل به دست آید این گِل پس از ساروج می توانست استحکام خوبی برای جلوگیری ازنفوذ آب و یا تخریب جداریا سطح داشته باشد .
- سیمنُما = سینما
- سینزَه = سیزده (13)
- سینزَه بِدَر = سیزده بدر
- سینِه بَنْد = پیش بند ، پیش بندبچه
- سینِه بَنْد = طنابی که به دو طرف یقه پالان وزیر گردن (سینه)الاغ بسته می شد تا هنگام رفتن درسربالایی کوه ، پالان به طرف دم حیوان کشیده نشود( نگا : زیردُمبی)
- سینِه بَندی = پارچه ضخیم یا قسمتی ازفرش که به قسمت جلویی پالان الاغ دوخته می شود تا روی سینه الاغ قرار گرفته و هنگام عبورالاغ از سربالایی پالان ثابت باشد و به عقب حرکت نکند .
- سینِه پَعْلی = پُنُو مونی ، سینه پهلو ، ذات الرّیه
فرهنگ و اصطلاحات وردنجان همه حروف الفباء
دوشنبه سوم آبان ۱۴۰۰ | 17:1
ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ