فرهنگ و اصطلاحات وردنجان

اصطلاحات ، واژه ها ، گویشها  و تمدن  وردنجان

فرهنگ و اصطلاحات وردنجان حرف پ

  1. پَ = پس ، مثال : پَ مَی نگفتی نَمیای یعنی پس مگه نگفتی نمیای
  2. پا = واحد زمان قبل از ظهور ساعت و رادیو تعیین زمان بر اساس سایه انسان صورت می گرفت و این عمل معمولاً در آبیاری ها متداول بود به این نحو که قرار بر این گذاشته می شد که سایه 12 پا آب را صاحب شود ومشغول آبیاری زمین های خود شود لذا طوری می ایستاد که خورشید پشت سر او قرار گرفته و سایه در امتداد روبرو قرار گیرد، سپس آخرین نقطه سایه را با علائم موجود در نظر می گرفتند و با پیمایش پا طوری حرکت می کردند که پاشنه پا به نوک پا ی دیگر چسبیده و شمارش می شد . در صورتی که سایه حاصله 12 پا با پاهای خودش شمرده می شد باید آب را تصاحب می کرد.
  3. پا سُبُک = خوش قَدَم ،
  4. پا سنگین = آنکه دیردیر بدیدار خویشان و دوستان شود. به ( قول وردنجانی ها دور به دور )
  5. پا گِرِفتن = راه افتادن بچه ، روی پا ایستادن
  6. پا گُندِه = موجود خیالی در قصه ها برای ترساندن بچه ها
  7. پا واکرد = رفتُ آمدرا شروع کرد ، کنایه ، کسی که مرتب به مکانی مراجعه نماید
  8. پابُر = قطع رفت و آمد
  9. پابُری / پابُری پابُری = قطع صله رحم کردن ، قطع شدن رفت و آمد
  10. پابَند = تعهد به کاری ، پایبند بودن
  11. پابَندکرده = ایستاده ، مشغول شده
  12. پابَنْدنَمکونِد = نمی ایستد ، خطاب به کسی که درجایی ثابت نیست ، توقف طولانی یا نسبتاًنداشتن
  13. پابِه ما = ماهی که نزدیک ماه زایمان زن است ، باردار
  14. پابیرون = اسهال
  15. پابیل = فشار کف پا روی بیلی که درحال عمودی در دست گرفته شده
  16. پاپا کردن = دراطراف تردد و تجسس کردن
  17. پاپا کردن = معطل کردن
  18. پاپا کردن = منتظر ماندن وآرام نگرفتن
  19. پاپاسی = پول سیاه ، پول کم ارزش ،پول رایج در زمان خودش
  20. پاپَتی = پا لختی پای بدون کفش
  21. پاپوش = علیرغم معنی چیزی برپا پوشیدن ، معنی دسیسه دزست کردن ، جریان سازی ، دردسر ساختن
  22. پاپیچ = بَندال شدن ، انگل شدن
  23. پاپیچ = نَمَد یا پارچه ای که دور ساق پا پیچیده می شد
  24. پاپیش گذاشتن = داوطلب شدن
  25. پاتَختِه / پاتَخدِه = تخته ای از چوب درختان مقاوم مثل بادام یا زردالو به اندازه کفش معمولی که دارای سه سوراخ بود و بندهای محکمی از آن عبور کرده و پس از قرار گرفتن پا در آن گِره زده شود ، و در عملیات بیل داری و پابیل کردن ( مخصوصاً درتاکستان ها بجای کفش می پوشیدند ودر سِلِّه شکنی یا مُوْ کندن ) استفاده می شد تا به پا وکفش و آسیبی نرسد .
  26. پاچِلِه = کلمه ای رایج در بیشتر مناطق ایران (فشاردادن پا روی کمر و شانه های نفر دیگر که دراز کش شده و تمایل به ماساژ دارد) البته در ساخت کاهگل یا شستن لحاف و پتو نیز بکار برده می شد
  27. پاچِه بالازدن = کاری انجام بده
  28. پاخته = فاخته
  29. پاخِه = پس از انباشتن گندم یا جو یا گیاهان دیگر به نام خَرمَن ، اطراف آن را حدود یک و نیم متر به صورت مدور برای خرد کردن پهن می کردند تا چوم (خرمن کوب) توسط حیوان (الاغ یاگاویاقاطر) و درسال های بعد که مکانیزاسیون کشاورزی صورت گرفت دیسک و تراکتور به خوبی روی آن حرکت کرده و موجب خردشدن خرمن گردد.
  30. پادِرَختی = میوه هایی که به دلایل طبیعی از درخت ریزش کرده اند
  31. پادَرمیونی = وساطت ، میانجی گری
  32. پادُو = شاگرد مغازه
  33. پاراستی / پاراسّی = شروع راه رفتن بچه با پای راست ، کودک را در بدو راه رفتن سرپا نگه می داشتند و مرتب می گفتند پاراسّی پاراسّی و اعتقاد عجیبی داشتند که کودک راه رفتن را با پای راست شروع کند و معمولاً به خاطر عقیده صافی که داشتند چنین می شد .
  34. پاردُنبال = بندی چرمی و متصل به پالان که زیر دُم الاغ یا قاطر برای ثابت نگه داشتن پالان قرار می گرفت ( قُشقون یا رونکی ) نیز گفته می شد
  35. پارسَنگ = سنگ ریزه یا هر جسمی که در ترازوی های دو کفه ای معادل ظرف قرار می گرفت تا اندازه فروش جنس واقعی مشخص شود. پارسنگ نیاز نیست از لحاظ وزنی مقدار آن مشخص شود و همین که معادل ظرف مثلاً سطل یا قمقمه یا گونی و جوال قرار گیرد کافی است .
  36. پاشا تیرمی کونِد = پای خودرا با قدرت ومقاومت صاف می کند.
  37. پاشْت = کندن علفهای هرز
  38. پاشْت = هَرَس کردن درخت
  39. پاشْت کردن لوبیا یا لوبلای = لوبیا به دو روش دروردنجان کاشته می شد یکی دستپاش ونامنظم و دوم کرْت بندی و منظم، در روش دوم پس ازشخم ، کرت بندی به شیوه ای خاص و منحصر به فرد که« باغی:می گفتند صورت می گرفت و زمین آبیاری می شد، معمولا یک روز بعد از آبیاری ، لبه کرتها چاله برداری وحدودپنج دانه کمتر یا بیشتر دانه لوبیا درچاله ریخته و روی آن خاک می ریختند ، پس از جوانه زدن اگر تمام دانه های لوبیا در یک چاله سبزمی شد، بخاطر باردهی بیشتر یکی یا دوتای آن را با دست از ریشه می کشیدند ، به این عملکرد پاشت کردن لوبیا یاپاشت کردن لوبلای یا پاشت کردن باغ می گفتند.ضمنا در باغ لوبیا میوه هایی مثل هندوانه ،خربزه، گرمک ، خیار و... نیزکاشته می شد
  40. پاغِلاغ = پاغازه ،گیاهی است خوراکی شبیه پای کلاغ و یا شبیه کرفس که مزه تند و خاصی دارد . بیش از 22 خاصیت برای این گیاه تشخیص داده شده است . این گیاه بصورت خام یا پخته شده به مصرف می رسد .
  41. پاقَدَم = قدمی که برای اولین بار جایی وارد شود بعضی مقید به نیک و بد آن در آینده دوریا نزدیک هستند
  42. پاک = در بعضی از جملات به معنی کلاً ، به کُل ، تمام و همه معنی می ده مثال : من پاک فراموش کردم ، پاک اینا دوروغ میگن ، پاک آبروم رفت
  43. پاکار = کسی که نزد کَدخدای آبادی کار می کرد ، فرمانبر کَدخدا
  44. پالوندَن = فشردن وآب چیزی را گرفتن
  45. پالید = کاملاً فشرده شده یا آب آن خارج شده
  46. پاهام می بُرَّن = ضعف بیش از حد پاها همراه با درد ، پاهام ضَعف میرن
  47. پاورچیدن = بالا رفتن از دیوار
  48. پاورچین پاورچین = یواش یواش راه رفتن
  49. پایْدَن = نگهبانی دادن
  50. پاینُو = پایین آب ، سرریزآبی که پس از آبیاری از زمین زراعی جاری می شود
  51. پایِه کُرسی = علی رغم معنی و مفهوم یکی ازچهارپایه های کرسی ، یک ضلع از کرسی ( فاصله بین دوپایه ) مثال : این پایه همیشه از منه
  52. پاییدَن / پایْدَن = نگهبانی دادن ، حراسَت کردن
  53. پَت و پَعن / پَتُ پَعنا = پت دراینجا پیش وند پهن یا پهنا است
  54. پِتِلِنْگ / بِتِلِنْگ / بِتِرِنْگ = پُر کردن خورجین از علوفه یا گونی و جوال از گندم یا محصولات دیگر
  55. پَتِه = رسید کاغذی ، فیش
  56. پَتِه رو آب انداختن = اطلاعاتی از کسی را گفتن
  57. پَتوواکلّه کرد سَریش = پَتو را کشیدسَرِش ( و خوابید )
  58. پَتی یار /پَتی یاری = بی عرضه / نالایق
  59. پَچَل = کثیف ، کثافت کاری
  60. پِخ = کلمه ای برای حرکت دادن و رد کردن گوسفندان
  61. پَخ = گوشه بدون زاویه ، کُنج بدون زاویه ، نیم دایره ، گِرد
  62. پُخ = هوای گرم ، هوای شرجی ،پُخ پیچیدِس یعنی هوای شرجی یا هوای گرم جمع شده است ،
  63. پُخار = بُخار
  64. پُخاری = بُخاری ، در اکثر اطاق ها محفظه ای در دیوار منزل به ارتفاع حدود یک متر و عرض حدود 40 سانتی متر ساخته میشد ودود آن توسط یک روزنه مناسب که قطر آن به 20 سانتی متر می رسید به بالای پشت بام هدایت می شد ، از این ترفند برای پختن غذا ، گرم کردن اطاق استفاده می شد ( شومینه امروزی )
  65. پَخْشه = پشه
  66. پَخْشِه پَخْشِه ی = تکان دادن سر الاغ به جهات مختلف و به هم زدن گوش ها که گاهی با دُم جنبانی و زدن سُم به زمین درحالی که از اذیت و آزار پشه ها عصبانی است و به منظور فراری دادن آنها این حرکات را انجام می دهد. در ادبیات امروزی یا داش مشتی مَگَسی(عصبانی شدن) می گویند .
  67. پَخْشه سگی = پشه های پهن و سخت جان که معمولاً با ضربه محکم هلاک می شدند همچنین در صورت نیش زدن درد شدیدی در محل ایجاد می کنند ، احتمالاً بر اثر لجاجت و جان سختی به این نام نامیده شدند. یادمان باشد خدا هیچ موجود بدی نیافریده .
  68. پَخْشه کوری = پشه کوری، پشه ای ریز و پرتحرک و گزَنده به شکل حشره آنوفل
  69. پَخْمِه = پَخمِه یی ، تنبل و ساکن البته بیشتر به افراد تپل وغیر فعال می گفتند ، در بیشتر مناطق کشور به آدمهای کم عقل . کودن می گویند.
  70. پَرْ = (پرانداختن) لبه بیرونی پاخه ی خرمن که باید هرچند دقیقه یک بار روی پاخه ریخته می شد تا محصولاتی از قبیل گندم یا جو یا هُلَّر یا ... زیر خرمنکوب قرارگرفته و کاملاً خرد شوند. (نگا : خرمن )( نگا : آخوره )
  71. پَر = برگ درخت
  72. پِر شُدَن = زل شدن ، مثال : چشِام پِر می شن یعنی چشمام زل می شن ، در فکر فرو رفتن که باعث بی حرکتی چشم ها و زل شدن به نقطه ای شود که در حقیقت چیزی نمی بیند
  73. پَربُخچِه = معمولاً چیزی که برای حمل آن تا مقصد مخصوصاً ازمنزل تا صحرا یابالعکس در گوشه بُقچِه نگهداری و محافظت می شد
  74. پَرپاخِه = (پرانداختن) که بالاتر توضیح داده شد
  75. پَرپاقُرص / پَروپا قُرص = مقاوم ، با استقامت ، با اراده
  76. پَرپَرو = پروانه وار
  77. پِرپِری = نان بسیار نازک و کوچک ، مثال : آخه این نون پِرپِری * من بخورم یا ایکبیری
  78. پَرپوش ( Par püsh )= پرو بال مرغ یا پرنده
  79. پَرپون ( par Pün )= طواف دادن و تبرک کردن جنسی در حرم اهل بیت به ضریح مطهر
  80. پِرت = انداختن
  81. پِرت پِرتی = آنچه از چیزی زده بیرون ، مثلاً پارچه ای از زیر کت بیرون زده ، تکه های اضافی آویزان
  82. پَرتَبه / پَرتَبْ = بخاطر ، به اعتبار
  83. پَرتُوْ (Partöw) = پَرتَب ، پَرتَبِه ، بخاطر
  84. پَرچین = پرچ کردن ، پهن کردن قسمتی از میخ آهنی یا پیم بخاطر استحکام و بیرون نیامدن
  85. پَردی = گویشی در قصابی ها ، پرده های چربی و پیه مانند داخل شکم حیوانات
  86. پَرروپاک = گوشه ای از روسَری (معمولاً به عنوان جیب هم استفاده می شد و شکلات یا آدامس یا تنقلات یا چیزی دیگردر آن گذاشته و گره می زدند ) نگا : بال روپاک ، بال روسَری ، پَرروسَری ،
  87. پَرروپاک دابِندازبالا = کنایه به خانم های که خدای ناکرده از بوجود آمدن مشکلی برای کسی خوش حال می شوند یعنی برو خوشحالی کن . نگا :بال روپاک بالاانداختن
  88. پَرروسَری = گوشه ای از روسَری (معمولاً به عنوان جیب هم استفاده می شد و شکلات یا آدامس یا تنقلات یا چیزی دیگردر آن گذاشته و گره می زدند ) نگا : بال روپاک ، بال روسَری ، پَرروپاک
  89. پِرز = ریز ریز شده
  90. پَرزَردالی = پرزردالو ، خشک کرده و مویز قسمت گوشتی زردالو که از حصه جدا شده باشد
  91. پِرزِله ( پِرزِلی ) = بسیار کوچک ، مثال یه پِرزلی روغن
  92. پِرزِلِه ( پِرزِلی ) = زمان کم ، مثال : یه پِرزِلی بیا خونه مون
  93. پِرزوندن = سوزاندن پشم یا موی سر گوسفند به منظور تمیز کردن
  94. پِرزیده = سوختگی پارچه یا مو
  95. پَرِش مارا گرفت = حاشیه ش ، ضررش ، شَرِّش مارا گرفت ، ما ( من ) را نیز در آن کار دخالت دادند
  96. پَرشالی = هدیه ، نحوه این هدیه با هدیه های دیگر تفاوت دارد زیرااین هدیه درخواستی است و شخص هدیه گیر آن را مطالبه می کند سُنت پَرشالی از یک شب قبل از عیدنوروز که دروردنجان عید عَرَفا می گویند بناگذاشته شد ، زیرا جوانان و کودکان روستا یک شب قبل از عید نوروز روی پشت بام های روستا می رفتند و از هواکش سقف اطاق ( دورچِه - Dürcheh ) یا ایوان اطاق شال کمر خودرا آویزان می کردند و می گفتند پَرشالیه منو بده سپس آن خانواده مقداری کشمش یا گندم بوداده یا سنجد یا چیزدیگری سر شال او می گذاشتند تا شال را بالا کشیده و در کیسه خود گذاشته وببرد ، جالب است بدانید اگر کسی یک تخم مرغ در شال کسی می گذاشت نهایت خوشحالی را برای شخص فراهم می کرد ، روش بعدی که متدوال بود این بود، شخصی که قصد ارائه خبری خوش برای کسی داشت می گفت پَرشالی منو بده تا یه چیزی بهت بگم سپس طرف مقابل آن را با هدیه راضی کرده و خبر خوشحالی را دریافت می کرد که روش دوم امروزه به مژدگانی معروف است . سنت پرشالی عید عَرَفا تا اوایل 1330 هجری در وردنجان مرسوم بود .
  97. پِرِشنِه = در جمله یِه پِرِشنِه یعنی مقدارکم ، جزئی
  98. پِرِشنِه = نازک ، تراشه ریز چوب یا آهن یا سنگ و ...
  99. پُرشُو(Pörshö) = پریشب
  100. پَرقَد = پَرکَمَر، در جمله ی دست زده پَرقَدِشْ یعنی یک یا دو دستش را به کمر ( پهلو ) زده و نگه داشته است ، یا مثلاً داس یا دسقاله یا سوهان یا ابزار دیگری را زیر شال کمر خود نگه داشته است
  101. پَرقُنداقی = پول یا طلایی که پس از تولدنوزاد می دهند ، سنت اینگونه است که کودک شیرخوار را بغل کرده و ضمن اظهارمحبت و شادمانی و بوس کردن هدیه را زیر بند قنداق او می گذارند
  102. پُرکَردَن = اصطلاحی در قالی بافی ، پس از این که نقشه قالی یا خطوط اصلی نقشه که نشانه گل ها و شکل ها هستند » در یک رَج » بافته شد داخل آنها با بافتن خامه های رنگی بافته می شود ( مثل رنگ کردن نقاشی ) این نوع بافتن را پُرکردن می گویند . مثال : استاد کاری نقشه را بافته سپس به شاگرد می گوید پُرِش کون تا من بیام
  103. پَرکَمَر = نگا : پَرقَد
  104. پُرمَعلیمِه = پُر معلوم است ، خیلی واضح و آشکاراست ، قطعی است
  105. پَرَنْگ پَرَنگ = پریدن و متفرق شدن
  106. پَرّه = دیسک - صفحه (مثال به صفحه های فلزی خرمن کوب اطلاق می شد
  107. پَرِّه پَرِّه = صفحه صفحه
  108. پَرهولی = ( Par Hüli ) = پرهُلو ، خشک کرده و مویز قسمت گوشتی هُلو که حصه آن جدا شده باشد
  109. پَروند ( Paroond )= انداخت ، مثال : 4 تا سنگ پروند ، و به همین نرتیب پَروندم پَروندی ... در ادبیات فارسی به معنی به پروازدرآوردن است .
  110. پُری = اندازه کیفی یا کمیّت مطلوب (مثال : پُری بَدَم نَمگُفت) ، مثال : جنسی را خریده و فکر میکند نسبت به پول داده شده گرانتر حساب شده امّا شخص دیگری می گوید پُری گِرونم نیست . ( پُری کار ندارم = زیاد کارندارم )
  111. پُری مَعلیم نیست = زیاد معلوم نیست
  112. پُریاپوک ( Por Yaa Pück) = بازی محلّی ، چیزی کوچک مثل یک شن یا دانه گیاهی را با جابجا کردن در دست ها و همینطور دست ها را پشت کمر برده و تغییراتی در محل آن شیء ایجاد کردن و سپس با ارائه هردو دست در حالت مشت از کسی که مقابلش نشسته بود می پرسید پُریاپوک ، و شخص مخاطب باید حدس می زد و...
  113. پَریز = پَرهیز
  114. پُز = قیافه گرفتن
  115. پَس اِنداخت = لفظی به شوخی یا به جدی امّا نا خوشایند به منظور زایمان کردن
  116. پَسْ پَسْ = کاری که در آن پیشرفت نباشد ، کنایه از عقب رفتن ، اِنگار پَس پَس میری
  117. پِس پِس کردن / پِس پِسی = اهمالکردن
  118. پَس پَسی رفت = عقب عقب رفت
  119. پَس چِر = پَس چرا ، مثال : پس چِرنَیمَدی = پس چرا نیامدی
  120. پَسّا = نوبت ، بار ، مرتبه (یِه پَسّا = یک بار ، یک مرتبه ، ضمناً دوپسّا ، سه پسّا و ... )
  121. پَستو ( Pastoo ) = انبارکی که از داخل اطاق به آن راه داشت
  122. پَسَلِه = پنهان ، پَسَلِه کاری ، پنهان کاری ، پُشت و پَسَلِه
  123. پَسَنی فردا = پسین فردا ، پس ترِ فردا
  124. پَسِه چینی = پس از این که محصولاتی مثل سیب زمینی ، لوبیا ، انگور برداشت می شد ، عده ای از کودکان و نوجوانان که معمولاً فاقد زمینهای کشاورزی بودند ، به این زمین ها می آمدند و محصولات بجای مانده را می چیدند .که به این برداشت « پسه چینی » می گفتند، بارها و بارها مشاهده می شد که کشاورزان عمداً محصولات خود را کامل نمی چیدند و برای این افراد بجای می گذاشتند. هر چند هیچ کدام از این افراد و خانواده آنان ازبرداشت سالیانه محروم نبودند و از سخاوت مالکین برخوردار بودند
  125. پِسّون بَند = پارچه یا کیسه ای که به پستان گاو یا گوسفندماده می بستند تا بچه اش شیر نخورد ، البته به پستان حیوانات گِلون گفته می شود
  126. پِسّونَک دوروغی = پِستانک های قرمز رنگ و بزرگتر از پستانکهای امروزی که برای از شیر گرفتن بچه استفاده می شود، در انتهای آن سوتکی نصب بود که وقتی کودک با انگشتان خود به آن فشار وارد می کرد صدای جیک جیک می داد.
  127. پِش = (نگا – پِشْک)
  128. پُش بَند / پَش بَندِش= در ادامه ، دنباله اش
  129. پُش پا میپّاد = عاقبت کاری را پیش بینی می کند.
  130. پُش پُشدی /پُش پُشتی =عقب عقب رفتن ، دنده عقب رفتن
  131. پُش پِندِلِه / پُشتُ پِندِلِه گرفتن = حمایت کردن ، پشتیبانی همه جانبه
  132. پُش دار / پَشت دار = دنباله دار ، ممتد
  133. پُش دل = زیاده روی در خوردن( پُشت دل ) ، از خوردن زیاد به حِس و حِس افتادن
  134. پُش کَلِّه یی / پشت کله ی = پس گردنی
  135. پُش گرمی ، پشت گرمی = تحت حمایت ، امیدواربودن
  136. پُش گوش انداختن / پشت گوش انداختن = معطل کردن ، تاخیر دراجرای فرمان یا کاری که وظیفه اوست
  137. پُشت افتادن = عقب افتادن (در تمام زمینه ها و مسابقه ها استفاده می شد حتی در درس خواندن
  138. پُشتِه = مقدارعلوفه یا خاروخس کوه که در ریسمانی یا پارچه ای قرارگرفته و توسط یک نفرحمل شود واحد شمارش آن نیز پشته است ( یه پشته ، دو پشته و ..)
  139. پُشتی / پُشدی = حامی ، پشت هم دیگر بودن
  140. پُشتی / پُشدی = بالش ، مُتکا
  141. پَشقاب = بشقاب
  142. پِشْک /پِش = تعیین نوبت ، نوعی قرعه کشی ، گاهی برای تعیین نوبت برای مسائل مهمی چون نوبت آبیاری ، انتخاب کیسه های گندم یا هر محصول دیگر یا انتخاب زمین کشاورزی و یا نوبت آسیاب آبی و ... پِشک می کردند . پِشک بدین صورت بود که بین حداقل دو نفریا گروهی که در جلسه ای سهیم و شریک بودند وقصد تقسیم بندی یا نوبت دهی را داشتند ، دایره وار کنار هم می ایستادند ، در این هنگام یک نفر می گفت فَر از من (یا پَر ازمن) یعنی نوبت شمارش از من شروع شود سپس با اعلام آمادگی کامل ودر حالی که همگی دستانی مشت کرده پشت کمر داشتند با هم و باصدای بلند می گفتند «یاااا علی» و تعدادی انگشت دلخواه خود را از یک دست یا دو دست در میان جمع نشان می دادند ، سپس تعداد انگشتان ارائه شده شمارش می شد و(عددX) بدست می آمد فرض می کنیم عدد 45 به دست آمده ، در این حالت کسی که گفته بود فَر از من از خودش شروع می کرد به شمارش وبه ترتیب حرکت عقربه های ساعت در افراد می شمرد تا به عدد 45 برسد ، این عدد به هر کسی ختم می شد نوبت اول و به همان ترتیب عقربه های ساعت نفر دوّم تا آخر مشخص می شد ، پس نتیجه می گیریم کسی که می گفت فَر از من ، دو کار باید انجام میداد ، اول این که تعداد انگشتان را محاسبه می کرد و دوم اینکه از خودش به ترتیب مذکور شمارش می کرد .
  143. پِشکِل پِنا = ( پِشکِل پَناه ) به 9 روز قبل از عید نوروز که هوا کم کم گرم می شود و به قول قدیمی ها کنار یک پِشکِل گوسفند هم می توان پناه گرفت گفته می شود . اعتقاد بعضی ها نیمه دوم اسفند یا اُفتُوبوحید که درجای خود توضیح داده شده است .
  144. پِشکِل پِنا = ( پِشکِل پَناه ) در ضرب المثل به خانه بسیار کوچک یا ناقصی که فقط دربرابر باد محافظت داشته باشد گفته می شود ، مثال : خیلی زور زدیم تا یه پِشکِل پِنا درست کردیم یعنی خیلی خرج کردیم و زحمت کشیدیم تا این خانه را به اینجا رساندیم ( یک پَناه باد ) درست کردیم ، آلاچیق ، مثال دیگر : ایی چی چی یِس پِشکِل پِنا درست کردی ؟!
  145. پَشمولی / پَشمالی = پشم دار ، پُرز دار
  146. پَعْلی = پهلو ، کنار ، نزدیک
  147. پَعْلی = کلیه یا حدودی از کمر که کلّیه در آن قرار دارد
  148. پَعْلی هَم دُو = کنار همدیگه
  149. پَعْلیّاش درد می کونه = کلّیه هاش یا آن قسمت از کمرش درد می کند
  150. پَعْلیّام درد می کونه = جفت کلّیه هام یا هر دو طرفم درد می کند
  151. پَعْلیش درد می کونه = کلّیه او یا آن قسمت کمرش درد می کند
  152. پَعْلیم درد می کونه = کلّیه م یا هیمن حدود درد می کند
  153. پَعْن = پهن
  154. پَعْن شُدِس اونجا = مدت طولانی است آنجا نشسته است ، یا برفرض مثال ( پَعْن شُدِس اینجا )
  155. پَعْنا = عرض چیزی
  156. پَعْنابُری = عبور از پهنای زمین های کشاورزی ، عرض پارچه را بریدن
  157. پَعْنالی = پهن مانند
  158. پَعْنُوا (Panövaa)= پهن آب ها ، نام زمین هایی مسطحی از زمین های زراعی که آب درآن پهن می شد
  159. پَعَّه = کلمه ای در گفتمان ها با معانی زیاد ( مثال = ابراز نارضایتی از کسی ، ابراز کاری غیر باور یا خارق العاده )
  160. پِغِر = پِهِن یا فضولات خُرد شده یا نرم شده حیوانات (اسب ، الاغ ، گاو و... ) که هم برای سوزاندن یا به عنوان کود زمین های کشاورزی استفاده می شد. پَک پِغِر مترادف کلمه پِغِر است
  161. پِغِرپازدن = کشیدن پاها روی زمین هنگام راه رفتن در فضولات حیوانی به منظور زیر رو شدن آن و خشک شدن سریع تر
  162. پُفی = جگر سفیدی
  163. پُک = پُتک
  164. پَک = پیشوندی برای کلماتی که با « پ » شروع می شوند ، مثال : پَکُ پوز ، پَک پَعلی ، پَک پِغِر ، پَک پَعنالی و...
  165. پَک پَعْلی = پَک دراینجا پیشوند است که باعث عامیانه ترشدن اصطلاح می شود و پَعلی به معنی پهلو و ناحیه کلیه ها ، مثل این که بگوییم پَک و پَهلو
  166. پَک پِغِر = دو کلمه مترادف هستند ، فضولات حیوانات
  167. پَک و پُز = قیافه (قیافه گرفتن ) و در مواردی به معنی جِنتِلمن که بستگی به لباس و شخصیت افراد داشت
  168. پَک و پوز = پوز و اطراف آن
  169. پَکَر = ناراحت ، گیج
  170. پُکّوند = تخریب کردن کامل
  171. پُکِید به گوریه (Güryeh)= بصورت ناگهانی و بشدت گریست ، پُکّید به گوره ( Güreh ) نیز صحیح است
  172. پَل = زل زدن
  173. پَل شُدِس = زُل زدس ، با نگاه بدخیره شده است
  174. پَل وحِیز = چشم دریده و هیز
  175. پِلاپِلای = عدم تعادل ، سرگیجه ، احساس گیجی
  176. پِلاس = فرش زیر انداز ، هرچند به معنی فرش کهنه یا فرش ارزان قیمت نیز در وردنجان مصطلح است امّا در اصطلاح «جُل و پِلاس » معنی تعدادی فرش و گلیم و... رایج است .
  177. پِلاسیدن = پژمرده شدن ، نگا : پوسمالی
  178. پَلَخش = پخش شدن روی زمین و لِه شدن
  179. پَلَشت = چرک و آلوده
  180. پَلَشت = عدم رعایت نظافت محیط
  181. پَلَشت پَلَشتی = مشاهده عدم نظافت در قسمت ها
  182. پَلْغار = چار چوب درب بدون لنگه
  183. پِلِقْ / پِلِغْ= خروج مواد از داخل چیزی بر اثر پارگی ، مثال : خیگ پاره شده ماسش پِلِق زده بیرون مثال دیگر : دَسِّش زخم شده خون پِلِق زده بیرون
  184. پِلِکیدَن = بیکار نبودن ، مشغولیت . پرسه زَدن
  185. پِلِه چوق / چوق وپله = بازی محلی
  186. پَلواری = عبارت از نگهداری حیوانات مخصوصاً گوسفندان و خوب خوراندن .
  187. پَمپ ( Pamp ) = وسیله ای برای دمیدن هوا در چراغ طوری یا پریموس ( فِرمِز ) ، در اینجا پَمپ بزن یعنی تلمبه بزن تا هوا در محفظه ذخیره شود . پَمپ بزن = باد بزن
  188. پِناباد = محلی که از بادیا شدت باد در امان باشد . اصل کلمه از پَناه گرفته شده است
  189. پِنابار = در جمله ی پِنا بارا بگیر یعنی حائل بار را داشته باشد که که از روی حیوان نیفتد
  190. پِنادیفار = در پناه دیوار بودن ( برای این که دیده نشود ، برای حفظ از سرما یا گرما یا باد
  191. پِناسْ = محل انتخاب شده توسط فردیا افرادی که از سرما یا بادمحفوظ باشد . (نگا : پِناباد )
  192. پَنجا ، واحد وزن معادل 160 مثقال (همچنین نگاه کنید به دَنار، بیس پَنج ، پِی نار، صَدَرَم )
  193. پَنجِه = حرکتی که در برخوردهای نامناسب و بداخلاقی یا نارضایتی با بازکردن پنج انگشت و باز و بست کردن آرنج اشاره به فردی داشتن
  194. پَنجه لُوِه(Panje Löveh) = حرکات بداخلاقی و شکلک درآوردن و چیزی گفتن ) لُوِه = در اینجا لب به هم زدن )
  195. پِندِلِه = این اصطلاح چه به تنهایی آورده شود و چه با پیش وند پُشت ( پُشتُ پِندِلِه ) به معنی حمایت کردن
  196. پِنْگ = جایی از شاخه که شکوفه از آن بیرون میزند
  197. پِنْگ و پیاله = کاسه و پیاله ، ساعت آبی ، درزمانی که ساعت وجود نداشت سوراخ ریزی ته پیاله ای ایجاد می کردند و روی آب داخل کاسه می گذاشتند زمانی که پیاله از آب پر می شد نوبت آب نفر بعدی بود .
  198. پَنْگال یا پَنْگالِه = پنجه
  199. پَنگالاش = پنجه های دو دستش
  200. پِنْگِلی = سنگ یا چیزی در بازی محلی (گُوْ ، گوساله ، پِنْگِلی ، پِنیر )
  201. پِنْهاس = کوچک (کوچولو) ، یه پِنهاس = یه کوچولو
  202. پُوْجار = کفش ( ضمناً درمناطقی پُوزارمی گویند که ایرادی نمی توان گرفت زیرا یک اصطلاح محلی است ، ولی دروردنجان پوجار صحیح است )
  203. پوخِه (Pükheh ) = در اصطلاح یِه پوخه یعنی یه ذره ، مقدارکم
  204. پَوْدون = منوال ، روش ، مثال : اگه بخواد به این پُودون پیش بِرِه ...
  205. پُوْروز (Pörooz)= دو روزِ گذشته
  206. پوز بالا گرفتن = ابراز ناراحتی و سربرگرداندن به طرف بالا از کسی یا جمعی
  207. پوز برگردوندن = ابراز ناراحتی و سربرگرداندن به طرف چپ یا راست از کسی یا جمعی
  208. پوزبََند = تکه ای پارچه یا تور که در مواقع ضروری با بند پشت گوش ( گاو یا الاغ یا قاطر یا ... ) می بستند که از گند مهای خرمن نخورد چیزی شکل ماسک )
  209. پوزِه = ادامه یا انتهای کوه در جلگه و بیابان
  210. پوس پوسی = اصل اصطلاح به پوسته پوسته شدن پوست بدن گفته می شودو این درحالی است که پوست نازک بدن لکه لکه بلند می شود ولی اگر برای رنگ آمیزی و مشابه آن چنین اتفاقی بیفتد پوس پوسی گفته می شود .
  211. پوس کنده بگم / پوست کنده بگم = رو راست و صریح بگویم
  212. پُوْسَر = ازکلمه های بسیار قدیم وردنجان که تا 50 سال بیش توسط سالمندان بکاربرده می شد به معنی پشت سر . مثال : پُوْسَرمن ، پُوْسَرهم
  213. پوسمالی(Püsmaali)= پژمرده ( نگا : پِلاسیدِه)
  214. پوشال (Püshaall)= علوفه خشک شده
  215. پوکَنی(Pükani) = گودال خالی ، حفره ای افقی یا شیب دار زیر تپه ، زیر دیوار ، زیر زمین
  216. پول ( Pül ) = پول ، وجه نقد
  217. پول بازی (Pül Baazi)= بازی محلّی دو نفره یا گروهی ، بدین صورت که یکی از هم بازی ها یک طرفِ سکه یا پول فلزی خود را طوری به دیوار می زد که یک الی دومتر برگشت داشته وسپس به زمین بیفتد ، بعد از آن نوبت به همبازی دیگری می رسید و او هم پول فلزی خود را به همین صورت به دیوار می زد ، با این تفاوت که نفر دوم یا سوم و.. باید با فکر و درایت این کار را انجام دهند ، اول این که چه محلی را انتخاب کنند دوم این که به چه شدتی ضربه بزنند ، چون باید فرود سکه در نزدیک ترین نقطه به سکه قبلی باشد ویا حد اکثر یک وجب با آن فاصله داشته باشد تا برنده باشد. جالب این که بعضاً سکه ها روی هم دیگر اصابت می کرد.
  218. پول بَلیط (Pül Balit) = در حقیقت نام روستای پیربلوط (Pir Balut) واقع در 14 کیلومتری وردنجان است که به شکل مذکور تلفظ می شود .
  219. پُوْلَک = جمع آوریدسته ها یا بافه های گندم یا جو پس از چیدن و جمع آوری به صورت چیدمانی مرتب طوری که خوشه ها در وسط آن قرار داشته و ته ساقه ها بیرون باشد ،پُوْلَک هنر کشاورزان بود و هدف از ساخت آنحفظ محصول در برابر با و پرندگان و حیوانات بود .ضمناً انتقال محصولات برای خرمن با سهولت بهتری صورت می گرفت .
  220. پولَک مایی ( Pülak Maay ) = پولک ماهی
  221. پولِکی ( Püleki ) = پولَکی ، از شرینی جات که با چای می خورند
  222. پیْ = ادامه بحث ، پِیْ شا نَکِش
  223. پِیْ = دنبال کسی رفتن ، مثال : بایِدبِری پِی مَش حَسَن ، پِی مَن یعنی دنبال من
  224. پِیْ = دنباله گیری فعالیت ، پِی شا بگیر
  225. پِیْ = دیوار
  226. پِیْ = رِیْ ، ورزیدگی و کِشِ آمدن خمیر نان
  227. پِیْ = عبارت از ماهیچه های پشت پا ، نگا : پِیْ پاهاش ، زردپِی
  228. پِیْ بُرْ = قطع شدن ، قطع شدن رفتُ آمد ، قطع شدن آب جوی
  229. پِی بردن = متوجه شدن ، اطلاع پیدا کردن
  230. پِیْ پاهاش = ماهیچه های پا ، مثال : یه چوق وَردار بزن پیْ پاهاش یعنی یه چوب بردار بزن پشت هرو پای او
  231. پِیْ دار / ممتد ، ادامه دار
  232. پِیْ مال / پِیمال = نزدیک بودن قوزک دوپا یا دو زانو هنگام راه رفتن وبه هم ساییدن ، امروزه پا پرانتزی یا ضربدری می گویند .
  233. پِیْ نار = واحد وزن معادل 20مثقال (همچنین نگاه کنید به دَنار- بیس پَنج ، پَنجا ، صَدَرَم )
  234. پیّازه = تراشه بسیار نازک از چوب
  235. پیّازه = تکثیر پیاز های کوچک از سبزیجاتی مثل پیاز ، پیازه زده یعنی جوانه پیاز زده شده است
  236. پیت = دل شوره ، استرس عدم آرامش
  237. پیت = قوطی نفتی ، پیت نفتی
  238. پیت اُوُردن = کلافه شدن ، تاب نیاوردن ، عدم تعادل روان و جسم در حال اضطراب
  239. پیت پیتَک = گیاهی تقریبا شکل گل پیچک با گل های شیپوری ، این گیاه که دارای ساقه ای باریک است در صورتی که درشرایط مناسب قرار گیرد و به رشد کافی برسد مثل گل پیچ شاخه ها و ساقه های بلند را پیدا کرده و با پیچیدن دور آن خودرا به بالا می کشد ، این گیاه برای پخت آش نیز مناسب است (نگا : آش پیت پیتَک )
  240. پیرپَتَل / پیرپَتول ( Pir Patül ) = دو کلمه مترادف برای افراد پیر و ازکارفتاده
  241. پیرَن = پیراهن
  242. پیرَن چراغ = شیشه چراغ لامپا ، شیشه چراغ گِردسوز (نگا : لوله چراغ )
  243. پیرَن کِش = تک پوش (زمانی که پلیور و تک پوش با جنس کاموا با حالت کشی و انعطاف پذیر در دسترس قرار گرفت بخاطر جالت کشی که داشت ، پیرَن کِش می گفتند
  244. پیزُری = بی عرضه ، ضعیف
  245. پیسوز = قوطی فلزی درب دار معمولا با دهانه ی مخروطی شکل که از درب آن نخ یا پنبه به د اخل کشیده شد بود ، پس از اینکه نفت یا روغن چراغ یا مایعات قابل احتراق دیگری داخل آن ریخته می شد ،پنبه یا نخ بیرون آمده از این وسیله آغشته به مواد سوختنی می شد و مایع را بطرف خودمی کشید و پس از روشن کردن تولید نور و روشنایی می کرد این چراغ از جنس های مس یا ورشو و یا حلبی ساخته می شد.
  246. پِیسین = بعد از ظهر و دم غروب
  247. پیش = علامت ضمه روی حروف فارسی یا (-ُ) مورداستفاده در درس تِجایی و آموزش قرآن در مکتب خانه ، لطفاً برای اطلاع بیشتر اصطلاح تجّایی یا مقاله تجایی را در همین وبلاگ مطالعه فرمایید .
  248. پیش اُفتادن = علیرغم پیش روی کردن به معنی وضع مالی بهتری پیداکردن
  249. پیش اومَدِه = سرحال شده ، چاق شده ، رشد کرده
  250. پیش پیشی = کُرک های نرم قالی
  251. پیش کردن = بستن درب
  252. پیشخون = میز مغازه ، پیشخوان
  253. پیشمون = پشیمان
  254. پیشمونی بار میارد = پشیمانی به بار می آورد
  255. پیشولی = بچه گربه
  256. پیغوم = پیغام ، پیام
  257. پیغوم و پس پیغوم = پیغوم همان پیغام است ، ارسال پیام و پیامهای بعدی توسط افراد
  258. پیلته = فتیله
  259. پیله = آبسه لثه از عفونت دندان
  260. پیلِه = غلاف حبوباتی مثل عدس ، لوبیا ، نخود ...
  261. پیله کردن = سماجت کردن د با اصرار پی گیری کردن
  262. پیلّی = جیلک پشم ریسی ، وسیله ریسندگی پشم ، این وسیله از دو چوب حدود 20 سانتی متر که بصورت علامت جمع (+) ساخته می شد چوبی باریک در وسط آن قرار می گرفت و حالت صلیب به خود می گرفت که قسمت فوقانی بلند تر و قسمت پایین کوتاه تر بود . قسمت فوقانی پیلی نخی بسته می شد تا پیلی در حالت آویزان قرار گیرد و خوب بچرخد ، سپس پنبه ی آماده شده همراه با چرخش پیلی به هم می پیچید و نخ های محکمی بدست می آمد .
  263. پَیْن = در اصطلاحاتی مثل پَیْن روز ، پَیْن هفته ، پَیْن ماه ، پَیْن سال ، پَیْن بار ، پَیْن هِنا و ... به معنی پنج ( 5 )
  264. پَیْن شَنبِه یْ دِ / پَیْن شَمبِه یْ دِ = پنج شنبه آینده ، مثل : پَیْن بار دِ و ...
  265. پَیْنش تَن = پنج تن ، مثال : آش پَیْنش تَن ، پَیْنش تَنِ آل عَبا
  266. پینِه = علاوه بر معنی قسمت سخت شده از پوست دست و پا و یا پیشانی بر اثر تماس مداوم با اشیاء (تاول سفت شده) به معنی میزان ضخامتی که چاه کن با تیشه یا کلنگ مربوطه برای کندن چاه در نظر می گیرد و همینطور دور میزند تا به عمق مورد نظر برسد
  267. پینِه = مقدار گلی ورزیده و از نظر قُطر و ارتفاع وصافی که بتوان یک مرحله از ساخت تنور گِلی را انجام داد.
  268. پِیومَد (Peyoomad)= پیامد هرکاری ، نتیجه و عاقبت کار
  269. پِیْیوْ / پِی اُوْ = دومین آبی که به زمین کشاورزی داده می شود ، اگر هنگام خوردن یک نوشیدنی به شما تعارف کردند پِیْ اُوشا بخور یعنی نوشیدنی بعدی را هم نوش جان کن

فرهنگ و اصطلاحات وردنجان همه حروف الفباء

دوشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۰ | 15:58
حاج حیدرعلی کریمی وردنجانی
مشخصات وب
فرهنگ و اصطلاحات وردنجان ن ۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ

لطفاً انتشار و کپی برداری و استفاده  مطالب این وبلاگ صرفاً در رسانه ها با ذکر منبع صورت گیرد
(فرهنگ و اصطلاحات وردنجان)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
ازهمین نویسنده
  • خاطرات سربازی
  • دانستنی های سربازی
  • سربازی درسایر کشورها
  • طنز و منز سربازی
  • گوناگون سربازی
آرشیو وب
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای فرهنگ و اصطلاحات وردنجان محفوظ است .